گربه ای در خانه ی خالی

 
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٠
 

 

این پست نه می خواهم سلام کنم،نه می خواهم گله کنم ،نه می خواهم قول بدهم که از این به بعد زود به زود به روز کنم،نه...این پست هیچ چیز نمی خواهم،هیچ چیز...هیچ چیز ...

من فقط دارم سعی می کنم خودم را از دستهای ناشناسی که من را محکم گرفته و دارد به دو جهت مختلف می کشد نجات بدهم...نه!فراری بدهم.من فقط می خواهم باشم،لطفا!

مثل یک قصه ی بدون ِهدف،وسط نقشهای ِ تو در تو

به دو تا نیمه چنگ می افتم،این طرف "او"...وآنطرف تر"او"


چنگ می خورده زندگی ام به،حرفهایی که باورش سخت است

هی دویدن...و هی فرو رفتن،توی ِ تردیدهام تا زانو

دفتر ِ مشق ِ کهنه ای هستی،به خودم هم دروغ می گویی!!!

بره ی مرده ای که می پرسم،گرگ ِ کابوسهای ِ چوپان کو؟

پنجه های ِ سیاه ِ تیزم را،توی ِ جیب ِ تو می کنم پنهان/

می شوی زیر تخت خواب من،توی ِ تصویرِ یک زن ِترسو

دفتری از وسط دو نصف  شدم،با خطوطی که گم شده در هم

بچه ای که فرو...فرو رفته،در دل ِ نقشهای ِ این جادو

مثل دو نقطه در تقابل هم،روی یک تخت زندگی کردیم

پنجه ی بره ی حریص این سو،هق هق  ِ گرگ ِپیر در آن سو