گربه ای در خانه ی خالی

 
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٤
 

می دانم که این یک وبلاگ عشقولانه ی پروانه ای نیست.می دانم که هر سه ماه به زور با یک شعر به روز می شدم و حالا دارم....می دانم

                  می دانم

                            می دانم

                                      می دانم....

اما خب لعنتی ها !من به اندازه ی همه روزهای زندگی ام حالم بد است...و هیچ گوری را سراغ ندارم که مرده اش به اندازه ی اینجا به آدم فرصت بدهد که....

چه جوری هق هق هایم را توی این خانه ی لعنتی بگذارم تا سبک بشوم؟

ابرهای همه عالم  شب و روز

در دلم می بارد......

دارم هی یک مصرع از هدی قریشی را توی سرم عق می زنم

یک بسته که رسیده به تاریخ انقضا!

حالم از   تاریخ انقضا های شش ماهه به هم می خورد.حالم از خودم به هم می خورد.حالم از همه ی چیزهایی که هست و من نمی خواهم باشد به هم می خورد.از حماقت خودم...از بغضی که سه روز است می بارد و تمام نمی شود...از حسی که به <تو> دارم...از کابوس هایم....از دل نگرانی هایم...

حالم به هم می خورد.بیشتر از وقت هایی که تا خرخره الکل جوانه ی گندم خورده باشی....بیشتر از وقت هایی که صفحه های تقویم به قرمز نمی رسد....بیشتر از وقت هایی که....

حس می کنی گرفته دلت از هر آنچه هست

می خواهی آسمان را بالا بیاوری

.

.

.

از این نوشته حسی تر و شخصی تر دیگر نمی توانستم بنویسم.