گربه ای در خانه ی خالی

 
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
 

از پست قبل...تا حالا

 

از پست قبل تا حالا خیلی اتفاقات خوب و بد افتاده است     

مهدی موسوی دوباره برگشته به شهر لعنتی اش

(و کاش برگشته بود مشهد، پیش خاطرات سالهای خوب همه ما، وقتی می توانستیم توی زیر زمین یک مسجد پرت هفته ای  سه روز و هر روز چند ساعت جلسه ادبیات داشته باشیم...)

 

کارگاههای ادبی تهران دوباره شروع شده

(هرچند معصومیت و هیجان کارگاههای مشهد را نداشته باشد.

هرچند من و محمد حسینی مقدم دلمان بخواهد بیشتر از نصف بچه ها

را بیرون کنیم و مهدی موسوی را راضی کنیم برگردد مشهد

 و فاطمه اختصاری بتواند بیاید کارگاه و...)

 

جلسه نقد کتاب «گریه روی شانه تخم مرغ» در گرگان برگزار شد.سفر خوبی بود. اینکه درباره اولین کتاب پست مدرن جلسه نقد و بررسی بگذارند خیلی دلگرم کننده بود و...

 

من و احسان داریم سعی می کنیم با هم بهتر و بهتر و بهتر باشیم

داریم سعی می کنیم سه نفری (من و ادبیات و احسان) زندگی خوبی

 داشته باشیم

(تو سعی خود را کردی،تو سعی کردی...و...)

 

دوستانم در جلسه تاریخ یک وبلاگ خوب راه انداخته اند که

 خلاصه مقالاتشان را می توانید اینجا بخوانید

http://www.khanesh.blogfa.com 

با پویا میهن پرست شمع درست کردم که خیلی لذت بخش بود، فیلم نامه اش را خواندیم  که خیلی خوب بود و به من کلی فیلم خوب داد که ببینم

(کاش پویا وبلاگ داشت که می توانستم لینکش را اینجا بگذارم.که هر وقت دلم خواست بروم شعرهایش را بخوانم.که...)

 

استاد این ترم کلاس زبانم یک ویژگی خیلی خوب دارد.

اجازه می دهد خیلی بیشتر از حد کتاب  توی کلاس بحث کرد.

به نظرم بهترین ویژگی یک کلاس زبان است

(دارم یواشکی از او تشکر می کنم)

 

خب اتفاقات بدی هم افتاد

چند نفرمردند که دوست نداشتم بمیرند مثلا یکی شان پدر بزرگم بود

(آری رسم روزگار چنین است...)

مهدی موسوی را کلی اذیت می کنیم. مثل همیشه!

 

نمی توانم هرهفته بروم کارگاه تهران و این خیلی دلتنگم می کند

 

درجلسه نقد گرگان خیلی ها هنوز دنبال بحث هایی مثل

 (چرا غزل پست مدرن؟)

(مگه غزل هم می تونه پست مدرن باشه؟)

 (جامعه ما هنوز مدرنیته رو تجربه نکرده چه جوری شما شعر پست مدرن می گین؟) و ... بودند

دیگر گوشم از شنیدن این جملات خسته  شده است.

 وقتی می بینم کسی حاضر نیست سه تا مقاله (تبار شناسی غزل پست مدرن ) بخواند و قومی را ازشنیدن  این بحث کهنه برهاند!!!

(فقط جمله رو حال کردین؟)

 

من هنوز هم احسان را اذیت می کنم(هرچند دلم نمی خواهد)

 او هم هنوز گاهی خیلی دلتنگ و نگرانم می کند(هرچند نمی داند)

 

چند وقتی به خاطر امتحانات لعنتی ام نمی توانم جلسه تاریخ بروم

 نمی توانم کلاس ورزش بروم نمی توانم فیلم ببینم و نمی توانم زیاد شعر بگویم...

هرچند شعری مثل این باشدکه تنها پناه لحظه های...

 

و اما شعر:

 

این شعر بدون هیچ ربطی هدیه تولد الهام است وقتی  دارد هر سال به دنیا می آید و هر سال سعی می کند شاعر خوبی باشد.

حتی اگر لازم باشد برای این کار

 خلاف همه ی آبهای دنیا شنا کند....

 

 در تنفس های ِِ کشدار ِ همه

توی خواب ِ ظهر ِ تابستانی ِِِِِِ ↓

زیر ِِِ باد ِ گرم ِِِ پنکه در اتاق

فکر در رفتن به تو هر ثانیه

 

غلت هی خوردن به سمت پنجره

بی صدا از خواب مامان رد شدن

پا برهنه روی ِ موزائیک داغ

با تنی خیس از عرق در پیرهن

 

سمت یک نمناکی  ِ دلچسب و سرد

توی انباری تاریک حیاط

می رسم به پله های که مرا

می برد پایین،به سمت دستهات

 

لمس یک آغوش ِ غمگین تر که باز...

حس خوب ِ بودنت روی تنم

حس دستی آشنا و ملتهب

که فرو رفته است زیر دامنم

 

 

لا به لای شیشه ی ترشی و رب

در بغل می گیری ام محکم ولی

لرزش گنگی یواش از سینه ام

می رود پایین   .

                  .

                  .

                  .

                     : دوسِت دارم علی!

                 

باز هم مامان صدایت می کند

می پریم از خواب در آغوش هم

-  خواهرت کو؟

: پیش تو خوابیده بود!

تو برو داخل... می رم پیداش کنم.

سایه ی کفشت گذشت از پنجره

دور شد کم کم صدای گنگ پات

بی تو در بغضم فرو تر می روم

 توی انباری ِ تاریک ِ حیاط