گربه ای در خانه ی خالی

امروز درست یک ساله و یک ماهه و یک روزه که...
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳
 

امروز درست یک ساله و یک ماهه و یک روزه که...

 

1

این پست می خواهم برای تو بنویسم

                                              تو

امروز واقعا و دقیقا یک سال و یک ماه و یک روز است که داریم توی شناسنامه هم زندگی می کنیم

و من دارم به این همه روز فکر می کنم که گذشته است.

به چیزهایی که با هم گذرانده ایم

و به چیزهایی که بدون هم گذرانده ایم

و دارم فکر می کنم که کدامش بیشتر بوده

کدامش؟

دارم به بیت هایی فکر می کنم که همه چیزش تو بودی

و بیت هایی که گریزی بود از ناگزیرهایی که تو بودی

 

 

 

همه این "تو" های بالا احسان است

احسان آدمی است که هر ماه برای من کتاب می خرد چون می داند که هیچ چیز به اندازه کتاب خوشحالم نمی کند

احسان آدمی است که وقتی حالم بد است اول سردرگم می شود،بعد عصبانی می شود،بعد به من زنگ می زند وپای تلفن برایم شعر می خواند،شعر می خواند،شعر می خواند....

احسان آدمی است که همیشه مرا... و خودش را در تردیدهای زندگی غرق می کند

احسان آدمی است که خیلی ویژگی های خوب و بد متفاوتی دارد اما مهم ترازهمه این است که حتی وقتی ناراحت است،حتی وقتی عصبانی است،حتی وقتی غصه دار است باز هم من را دوست دارد و من با تکیه به این دوست داشتن است که دارم ادامه می دهم...

 

2

این شعر خیلی قدیمی است که دوستش دارم و دارم این جا می گذارمش چون...(ر.ک 4)

 

قورمه سبزی خورشت غمگینی ست ،که فقط روی میز یخ می زد

تلفن زنگ می زند به تو، دست گیجی شماره ام را رد

 

می شوم از کنار پنجره ای ، که تو را قاب کرده در خوشبخت

مثل جشنی که توی خانه ی من ، مرده در گریه های بیش از حد

 

زندگی ام دو اسم پنهان شد، گوشه ی یک شناسنامه ی خیس

من و من،من...ومن...ومن، ومن،من و من،من...ومن...وتو!؟شاید

 

قورمه سبزی خورشت بدبختی ست ، که سه سالست منتظر مانده

روی میزی که یک طرف "من"بود ،آن طرف سایه ی "تو" که باید/

 

می روی تا دوباره "تو" باشی  ،که فقط یک صدای ترسویی

که مرا قطع می کنی هرشب ،پشت هـی بوق های هـی ممتد

 

3

 

امروز درست 44 روز از آخرین باری که صدای دکتر موسوی پای تلفن داشت خداحافظی می کرد گذشته است

و من دارم به اتفاق هایی فکر می کنم که در این 44 روز گذشته است

اتفاق هایی برای من

و اتفاق هایی برای موز ماهی ها

دارم به بیت هایی فکر می کنم که برای کسی خوانده نشده

و بیت هایی که گفته نشده

 

دکتر مهدی موسوی آدمی است که وقتی خوب شعر بگویی برایت کتاب می خرد (آن هم ایرج میرزا که من واقعا عاشقش هستم)

دکتر مهدی موسوی آدمی است که حتی اگر خیلی سال باشد که شاگردش هستی بازهم اجازه نمی دهد دیر بیایی کارگاه

اجازه نمی دهد توی یک هفته کتاب نخوانی

اجازه نمی دهد توی یک هفته فیلم نبینی

اجازه نمی دهد توی یک هفته شعر نگویی

دکتر مهدی موسوی آدمی است که حتی وقتی دعوایت می کند،حتی وقتی سرت داد می زند،حتی وقتی توی جشنواره غزل پست مدرن اشکت را در می آورد می توانی ته چشمهایش ببینی که دل نگران ادبیاتی است که خیلی هایی که من می شناسم و ادعا دارند دل نگرانش نیستند

دکتر مهدی موسوی آدمی است که حتی وقتی به سفر نامعلومی رفته آدم مطمئن است برمی گردد،کارگاهش را باز می کند وهمه چیزهایی که دوست داری را ادامه می دهد...

 

4

 

این شعر نصفه را خیلی دوست دارم

خیلی زیاد

 

چیزی نخواستن وسط احتیاج ها

در هیچ جا جا نشدن توی هیچ جا

 

دنبال دکمه ای به جلو یا عقب تری

که از همین،درست همین لحظه بگذری

 

تو مثل هیچ چیز نبودی به جز مدام

سیگار های قایمکی روی پشت بام

 

افتادم از تو سمتی که تکیه گاه بود

تکیه به چشم هات زدن اشتباه بود

 

 

این جا نوشتمش چون راحتم نمی گذاشت تا شعر تازه تری بگویم

چون آنقدر مرا در خودش حل کرده بود که نمی توانستم ازش بگذرم

چون جرات نداشتم  ادامه اش بدهم...