گربه ای در خانه ی خالی

سندرم مزمن پائیز یا چی؟
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥
 

.

چیز خاصی برای گفتن نیست

این روزها یک زن معمولی بودنم بیشتر شده

"دلم گرفته" حرف خوبی نیست

دلم حال عجیبی داره

مثل سرگردانی های قبل شعر گفتن

می فهمی که؟!

 

 

حوصله هیچ چیزی غیر از شعر را ندارم

شعری که این پایین نوشته شده نه، شعری که هنوز نیامده

بهترم

هرچند هنوز خیلی چیزها مثل قبل است

دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها

داشتن ها و نداشتن ها

ها....

بی خیال

بریم سر شعری که منتظر نقد شدن است

 

 

 

تقدیمش می کنم به همان دختر ترسو وقتی با گریه برگشت خانه

 

شناوری توی حس گریه ، توی خودت

به شیشه چسبیدی مثل سوسک ، با نفرت ↓

نگاه می کندت شهر خسته ی خاموش

به چشم های پر از هیچ دختر ترسوش

به یک شب خالی که فقط هدر دادی

به هی دو دل بودن زیربرج آزادی

.

.

.

عقب عقب رفتی در میان آتش و دود

به خانه برگشتی با دوچشم خیس و کبود

به خانه برگشتی از تصور باتوم

دوباره مسخ شدی توی جلد یک خانوم

دوباره ماتیک صورتی کشیدن و بعد ↓

کنار تلوزیون میز شام چیدن و بعد ↓

در امتداد شب بی تحرک کشدار

دوباره چسبیدی مثل سوسک به دیوار