گربه ای در خانه ی خالی

سال بد، سال بااااد
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٦
 

Unpredictable

این آخرین پست سال 88 ام بود

فقط می خوام به بهار سلام بدم

و داااااااااااااد بزنم:

زنده ام

 

هنوز بوی خوش قدم زدن آن روز صبح را، روی پیاده روهای خیس یادم هست

صدای خنده اش را پای تلفن

هنوز خودم را می بینم -واقعا می بینم- از بالا خودم را می بینم که دارم رگال لباس ها را ورق می زنم

و آن بلوز مشکی و قرمز را می کشم بیرون

هنوز گرمای تنش را روی پوست بازوهام حس می کنم

وقتی بغلش کردم

وقتی هلش دادم که بلند بشود، برود، بلوز را بپوشد

 

روی همان پیاده روها قدم زدم امروز

ولی

هیچکدام از اتفاقات پاراگراف قبل تکرار نشد

(بقیه اش دیگر گفتن ندارد)

 

از دستهاش، دست تو را در می آورد

و طاقت ِ عجیب ِ تو را سر می آورد

در تو خیال پر زدن است و  برای تو

یک بالش ِ سفید ِ پُر از پَر می آورد

الهام را گرفته از آن شعر های دووور

جایش برات یک «من» دیگر می آورد

این زندگی ست، زندگی ِ واقعی عزیز!

بد را اگر گرفته، بدتر می آورد

یک گوشه می پُکد غزل نصفه کاره ات

می افتی از اتاق به صبح ِ اداره ات

به دم کشیدنت وسط ِ ظهرهای داغ

به سقف زل زدن، به شبت، به دوباره ات

به فحش زیر لب به خودت، فحش های بد

به زندگی که اشک تو را درمی آورد

به زندگی که حرص تو را درمی آورد

به زندگی که کفر تو را درمی آورد

 

Inevitable

دلم نمی خواهد ماجراهای طولانی کتاب را تکرار کنم

همه مان پریم از همه اش

فقط می خواهم لینک دانلود اینترنتی کتاب را بگذارم

اینجا:

آدرس دانلود رایگان کتاب «بردن توله گرگ ها به مهدکودک»

در سایت «ساموئل کابلی»

 

به خاطر خودم، به خاطر شما... و به خاطر بچه های دوست داشتنی کارگاه

که از همان عصر یک شنبه دلم برایشان تنگ شد

 

Unforgettable

کنارم بودید

در بدترین سال زندگی ام

حرفی برای گفتن ندارم

جوری که بشود گفت: علی رغم سکوتم، علی رغم کنار کشیدن هایم، علی رغم بدخلقی هایم... چقدر ممنونتان هستم

 

(توی ذهنم اسم ها و چهره هایی هست که دوستشان دارم و این بخش خطاب به آنهاست.اما چیزی هست که نمی گذارد بنویسمشان. چیزی از جنس آن لحظه هایی که باعث می شود عروسک و عکس و نقاشی و نامه های دوست داشتنی ات را توی یک کیف کهنه کوچک زیر تختت قایم کنی)

 

Vital

و این هم شعر

نقدش کنید

الهام میزبان سه هفته بعد برمی گردد و به کامنت ها جواب می دهد و توی این مدت هم سعی می کند خود خوشحال اش را دوباره پیدا کند و بیاورد اینجا

(ببخشید که شعر خوشحال نیست. ببخشید که بوی عید نمی دهد. شما سعی کنید سال خوبی داشته باشد)

 

دلتنگ، شبیه نیمکت در باران

بی حوصله، مثل تاب بعد از بازی

برگشته ای از کوچه به تنهایی خود

با بغض، بدون حرف، امّا راضی

سیگارت را که از نفس افتاده

یک گوشه کنار تخت می اندازی

 

بغضت به تو و تو به زمین زل زده ای

 

 

از تخت صدای هق ّ و هق می آید

کابوس بلند می شود از خوابت

لیوان تو را می آورد در سینی

حل کرده ولی دو قرص توی ِ آبت

تو مطمئنی به شکّ ِ به کابوست

او شک دارد به دکتر اعصابت

 

بی حرف، به خیسی ِ زمین زل زده ای

 

 

بی حوصله، مثل خواب ِ طولانی ِ عصر

دلتنگ، شبیه ِ کوچه بعد از باران

از یک زن ِ نصفه، از نفس افتاده

پا می شوی از داغی گریه، لرزان ↓

برگشته ای از خواب، به تنهایی تخت

برگشته دوباره قرص ها به لیوان

 

راضی شده ای و به زمین زل زده ای

 

Endless

 و این آخر ِ آخر

 اگر اشکالی ندارد می شود نصیحتتان کنم؟

آدم هایی که دوست دارید را محکم بغل کنید

نگذارید یکروز حسرت هر یک لحظه اش را بخورید

نگذارید کارتان به جایی برسد که شب بخوابید، به این امید که ...

آدم هایی که دوست دارید را محکم بغل کنید

همیشه

خب؟