گربه ای در خانه ی خالی

قلبی که ضربانش از آن من نیست
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٤
 

و اینک

 چشمانی که نگاهش از آن من نیست ١

 

به کامنت هام نگاه می کنم

هر روز

می دانم باید تشکر کنم از آدمهایی که این همه محبت دارند به من

می دانم باید جواب لطفشان را بدهم

می دانم باید بگویم چقدر از اینکه کنارم هستند ممنونم

اما

حتی نمی توانم بابت نبودن هام عذر بخواهم

و دستهای دوستی شان را بفشارم

دستانی که سر انگشتانش از آن من نیست...٢

 

 

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف

که در شیشه برآید اربعینی

 

برای من خیلی بیشتر و تلخ تر از اینها گذشته

برای من هر سه شنبه لعنتی کابوسی دوباره است

برای من هر روز صبح یعنی:دوباره از دست دادن آزیتا

 

برای دیگران اما

بیست و یکم ماه رمضان چهل روز می گذرد

برای دیگران بیست و یکم ماه رمضان

فرصت دوباره ایست برای مجلس یادبود گرفتن

پس

تمام دوستان عزیزم! که خواستید کنارم باشید در آن روز

منتظرتان هستم

 

وقتی ستون های جهان افتاده باشد...٣

 

دارم هر روز از دست می دهم

به آهستگی و بی وقفه از دست می دهم

 

شعر که معنای زندگی ام بود

حس دوست داشتنی که خوشبختی ام بود

بوی انجیر را که مثل رازی در میان گذاشته بودم

ایمانی که به اهلی کردن داشتم برای داشتن دوست

و بالاخره –یعنی فعلا, تا این لحظه-

کارگاه کوچکی که یک شنبه ها خانه ام را روشن می کرد

 

وقتی که سقف آسمان افتاده باشد۴  

- متاسفم سعید شاد عزیز

ولی باید بگویم

درست همین لحظه است که فنجان چای ات اهمیت دارد

که از دهان افتادنش همه چیز را به هم می ریزد

که

دیگر

تحملت

تمام

می شود

 

 

 

١و ٢:قسمتی از شعر آزیتا

٣و ۴: مطلع غزلی از سعید شاد