گربه ای در خانه ی خالی

Red violin
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 

Red violin

یا

‹وقتی از خودم حرف میزنم،از چی حرف می زنم؟›

[کلوزآپ چشمهای زن]

: نمی دونم...فکر کنم...بالاخره هر کسی خودش رو یک چیزی تعریف کرده

-         من خودم رو چی تعریف کردم؟تاحالا بهش فکر نکرده بودم؟

: من خودم رو با شعر تعریف کردم.یعنی چه مدیر باشم،چه شیشه پاک کن...چه متاهل باشم، چه مطلقه...چه دانشجو باشم...چه واکسی!باید یک چیزی حلقه اتصال اینها باشه.من شاعرم.شاعر شیشه پاک کن.شاعر واکسی.شاعر متاهل

هرکاری می کنم باید تو راستای یک چیزی باشه دیگه!برای من اون حلقه اتصال شعره.چیزی که اگر هر کدوم از اینها بخوان پا روش بگذارن اون وقت پس بکشم و براش بجنگم

برای من شعر...

همه ی روزهای هفته را طی کردن،منتظر یک شنبه ها

همه ی ساعت های روز را طی کردن،منتظر شب ها

همه ی ساعت های شب را طی کردن،منتظر آن لحظه ی یگانه...

 

[کلوزآپ موهای زن]

-         الهام!الهام؟چکار میکنی؟کجا موندی؟

: چیزی نیست...دارم فکر میکنم گلم

-         چی ؟به چی داری فکر میکنی؟

:به تقدیمنامچه اول کتاب شعر بعدی ام!

 

بی خیال همه اتفاق ها،هنوز امیدوار بودن...

رد شدن از پیاده روهای ابن سینا و بغض کردن،وقتی هیچکس جز خودت نمی فهد این همه سنگینی را

خوشحال از کامنتی هایی  که می گویند:

"‹‹بردن توله گرگ ها به مهد کودک››

را دانلود کرده اند...خوانده اند...و دوستش داشته اند..."

 

پس

یادتان باشد

 هنوز و همیشه می توانید از اینجا دست توله گرگ ها را بگیرید و به مهد کودک ببریدشان

 

[کلوزآپ لبهای زن]

-         من الان دارو خونه ام.ولی بخون .گوش می دم

      : توی تنهایی چسبنده قبل از پریود

زل زدی به شبح ِ خسته تر ازخسته ی خود

زل زدی به شب بی حوصله و بی حرکت

زل زدی به پرش خاطره از پنجره ات

زل زدی به همه چیزت که به پایین افتاد

ته ِ سیگارت که در شب غمگین افتاد

توی تاریکی ِ چسبنده ی قبل از بودن

عاشقت بود کسی...مثل چراغی روشن

عاشقت بود و شبش گریه و تنهایی بود

عاشقش بودی؟...نه!شوخی بی جایی بود

شبح تو به خودش تکیه زده به دیوار

توی شب می کشد آهسته فقط هی سیگار

زل زده به تهِ سیگار که در خون افتاد

کسی از پنجره ی باز به بیرون افتاد

توی ِ غمگینی چسبنده ی قبل از همه چیز

گریه می کرد کسی روی ِ تن ِ خونی و لیز

گریه می کرد شب ِ بی هدف آن بیرون

گریه می کرد دقیقا وسط لکه خون

گریه کرد و به خودش  زل زد در پنجره هاش

پرت شد توی خودش از بغل ِ خاطره هاش

داغی ِ خون وسط گریه بسیارش ریخت

در افق سرخی خاکستر سیگارش ریخت