گربه ای در خانه ی خالی

و شب هنوز هم گویی ادامه همان شب بیهوده است...
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٩
 

 

 

 

حرفها,وقتی زمانی طولانی منتظر بمانند به سکوت  تبدیل می شوند

سکوت خوب است,وقتی همه زندگی گویی ادامه همان شب بیهوده است

این خلاصه این روزهایم ست

 

حق با کسی است که می بیند

چند تا لینک, عکس و شعر

برای دیدن کافیست؟

و آیا به جزاینها چه وجود خواهد داشت برای دیدن؟

 

دکتر مهدی موسوی عزیز حالا علاوه بر آن وبلاگ دوست داشتنی اش یک سایت هم دارد

 

سایت دکتر مهدی موسوی

 

و همچینن لطف کرده و شعری از کتاب بردن توله گرگ ها به مهد کودک را در این آدرس گذاشته

 

شعری از من در سایت دکتر مهدی موسوی

 

می توانید این پست را هم بخوانید

خبر دارد و عکس و شعر

و بیش از همه اینها

لطف بی اندازه استاد همیشه ام را ببینید که من به داشتنش افتخار می کنم

 

وبلاگ دکتر مهدی موسوی

 

عاشقت بود کسی,مثل چراغی روشن

یک کارگاه هست که بعد از ظهرهای یکشنبه مرا با عشق بغل می کند

و بچه هایی هستن که باهم و کنار هم تمرین می کنیم عاشق بودن را.عاشق ادبیات بودن را

تک تکشان را بی هیچ اغراقی دوست دارم

چه آنهایی که توی عکس هستند و چه آنهایی که نیستند

یکی از آنها با لطف بی اندازه اش زحمت طراحی گرافیک قالب جدید وبلاگ را کشیده  . محمد دانشور عزیز که از خودم برای وبلاگم  دلسوز تر است

امیدوارم بتوانم همیشه کنار کسانی که عاشق ادبیات اند بمانم

امیدوارم

 

 

شـــــــــــــــــــــــــــــعر

تنها و تنها و تنها

مثل همیشه

مثل شعر

 

از سمفونی غم زده ی چند تا کلاغ

تا روزهای له شده در خالی اتاق

از درک فاصله وسط عصر ارتباط

از عاشقیم با بدن سرد یک ربات

از گریه هام در بغل خیس بودنش

تا لکه های زنگ زده روی گردنش

از نظم تیک تاک بلند شقیقه هاش

تا جیره بندی بدنم در دقیقه هاش

از سنگ کوچکی وسط خاطرات ِ تر

به دور تر...به دورتر از دور ِ دور تر

دارم یواش می روم امشب به هیچ جا

ای هیچکس!عزیز دل من!تو هم نیا!

حتی اگر به گریه بیافتی برای من

خالیست مثل زندگی ام روزهای من

من مثل آن زنی که فقط جا گذاشتیش

مثل ِ اتاق ِ یخ زده ای که  نداشتیش

رفتم,شبیه مستی ِ بعد از شکست هات

حتی اگر که حس کنی ام توی دستهات

من را ادامه تر نده حالا که می روم

یک حفره سیاه نشسته است در سرم

یک حفره که شبیه خود مرگ واقعیست

که قلب یک زن است که تاصبح می گریست

که حفره ای به خستگی چند سالم است

که هر چقدر گریه کنم باز هم کم است

که غم...کنار غم...وسط غم...خود ِ غم است

که یک بلیط یک طرفه به جهنم است