گربه ای در خانه ی خالی

مرا معلم عشق تو,شاعری آموخت
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢
 

مرا معلم عشق تو,شاعری آموخت

 

این وبلاگ خیلی روزها و لحظه می خواست به روز شود

با شعر و حرف و درد دل و گلایه

اما امروز خوشحال است که می تواند به جای همه اینها - و علاوه بر همه ی این ها- با ستایش از معلمی به روز شود که یک غروب اردیبهشت ماه زندگی دختر بچه هجده ساله ای را زیر و رو کرد و دریچه ای به دنیای بزرگ ادبیات برایش باز کرد

دختر بچه ای سر در گم با سپیدهای فخیم شاملویی که فکر می کرد در ادبیات به همه چیز رسیده چون در جشنواره های دانش آموزی  منطقه ای و استانی و کشوری, اول!می شد و در حافظیه شیراز جایزه می گرفت و فکر می کرد ادبیات یعنی همین!!!

دختر بچه ای که هنوز هم وقتی دلش از آدم و عالم می گیرد و با خودش فکر می کند "چرا"؟ زمان می کشاندش زیر درخت های توت و باز با بهت و حیرت زل می زند به دنیای آن طرف دریچه.

 

حالا که چند سالی است کارگاهی را در مشهد اداره می کنم و سعی می کنم انچه یادگرفته ام به دیگران منتقل کنم,فکر می کنم بالاخره اجازه دارم بگویم که:

دکتر مهدی موسوی عزیز

معلم همیشه من!

عاشقانه قدر تک تک لحظاتی که به پایم صرف کردی و برایم زحمت کشیدی را می دانم

سپاس من از تو,اگر حدی دارد,مرزهای توانستن من است که محدود است.وگرنه می دانی که تک تک لحظات عاشقانه ای را که با شعر می گذرانم مدیون تو است

تو... و همه می دانند.

همه می دانند که من و تو از آن روزنه سرد عبوس

باغ را دیدیم

 و از آن شاخه بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

 همه می ترسند

 همه می ترسند اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

 

 

این یک ماه همه جا حرف از نامه های یغما گلرویی بود.خیلی ها نوشتند که نامه اول او توهین مستقیم نبود و این مرا به شدت تکان می داد.نمی دانم شاید من زیادی غمگین می شوم از کسی که با "رانندگی در مستی" اش گریستم.شاید من زیادی غمگین می شوم و زیادی خیال پردازم که هی دلم خواسته بنشینم رو به روی یغما و شعرهایم را برایش بخوانم و بگویم روی هر کدامشان که "باخریدنِ یک فروند لارجرباکس و کمی قرص تقویتِ جنسی می‌شود از تولید" اش جلو گیری کرد علامت بگذارد و بعد ساکت برگردم به دنیای کوچک خودم .

شاید من زیادی غمگین می شوم که عبارت بالا را خیلی توهین تر از متلک های جنسی خیابانی می دانم.متلک هایی که از افراد سطح پایین جامعه نصیبم می شود وقتی دارم با " رانندگی در مستی" کسی راه می روم و گریه می کنم.

شاید من زیادی غمگین می شوم وقتی می گویم درد حرفهای یغما برایم از همه ی آن متلک ها درد ناکتر است و توهین اش توهین"تر" و زخم اش زخم"تر"!

شاید حق با شماست...من زیادی...

 

 

یواش می لرزی با کتاب  خیسی که

فرار کرده به تو در فرار از همه چیز

همانطور که قبلا در همین وبلاگ و وبلاگ غزل پست مدرن خوانده اید, تعداد محدودی از کتاب " پرنده کوچولو,نه پرنده بود,نه کوچولو!" به دستم رسیده است.

همچنین تعدادی از کتاب های فاطمه اختصاری عزیز " یک بحث فمینیستی,قبل از پختن سیب زمین ها" و همچنین کتاب خودم " بردن توله گرگ ها به مهد کودک" نیزدر حال حاضر موجود است.

دوستانی که مایل به دریافت  این کتاب ها هستند می توانند با ارسال ایمیلی به elhammizban7@yahoo.com هماهنگ کنند تا کتاب را به دستشان برسانم

فقط خواهشمندم حتما در قسمت موضوع بنویسید "درخواست کتاب" تا خدای نکرده ایمیل تان در اینباکس شلوغ من گم نشود.

 

یک شیشه ی پُر مثل قلبت,وقت ِ سر رفتن

بی تاب,مثل ِ دائما تا پشت در رفتن

 

امسال هم مثل هر سال از چهارشنبه بیستم تا عصر جمعه بیست و دوم اردیبهشت ماه در نمایشگاه کتاب تهران هستم و با شوق و اشتیاق منتظر دیدار دوستان عزیزم هستم.

می توانید من را در غرفه ی «فصل پنجم» در شبستان اصلی، نبش راهروی 23، غرفه ی 23  کنار کتاب " حتی پلاک خانه را..." و دکتر موسوی عزیز و سایر دوستان پیدا کنید

حتما حتما حتما چشم به راهم!

 

سفر نبود و کسی دست در کتابم برد

نوروز امسال را هم مثل هر سال با احسان عزیز سفر بودم.به هر شهری که پا گذاشتم ادبیات ما را بغل گرفت و در کنار دوستان خوب شاعر لحظاتمان را با شعر و عشق گذرانیدم

خوشحالم که شعر اینطور ما را به هم پیوند داده.جوری که وقتی این همه محبت دوستان را کنار حاشیه ها و کثافت کاری های برخی قرار می دهم,عشق هنوز پر رنگ تر باشد و دلگرم کندم به ادامه دادن

 

آغاز شب بود و سگی در بغض "مشهد"

خیس عرق در گریه هایش,پارس می کرد

در زیرِ خاکِ سال هایِ رفته از یاد

زوزه کشید آرام/یک ماشین ِ در باد

روشن شد آهسته کسی در الکل و دود

که قرمزیِ چشم هایش از خودت بود

که گریه کردی توی ِ تنهاییِ هرپیچ

با هدفن ات پر می شدی از هیچ... در هیچ...

سرگیجه خوردی توی تاریکی میدان

و رد شدی وقت سحر از خوابِ "تهران"

خورشید بالا آمد و در تخت بودی

در "خرم آباد" ِ تنی سر سخت بودی

که باد هی پیچید در عریانی ِ تو

یک دسته مو افتاد بر پیشانی ِ تو

حالا تو یک گنج بدون خاک بودی

یک قلعه در تنهایی ِ افلاک بودی

صبح ِ حریص از سینه ات می رفت بالا

پر می شدی از شهوت ِ کشدارِ فردا

از بوسه ای که می مکید از تو تنت را

می سوخت در تو ذره های بودنت را

تر می شد از الکل گلویت یک دم و باز/↓

می سوخت مثل ِ ظهر ِ بی پایان ِ "اهواز"

که هی نفس...هس می زدی در تلخی ِ خون

بی تاب مثل پیچ های تند ِ کارون/↓

پیچیدی و حالت جنون ِ گیج ِ شط بود

که در تو "آبادان" ِ داغ ِ خواهشت بود

جاری شد آهسته تن ِ بی رحم ِ شب هاش

و ریخت با هر لرزشت سیل رطب هاش

شب می گذشت از نیمه و تو مست بودی

خالی تر از هر کس که بود و هست بودی

با باد برمی گشتی و سنگینی خاک

و هدفن ات می خواند یک آهنگ غمناک

مثل سگی در زوزه های خالی ِ باد

خیس ِ عرق بودی...

                   سرت به چرخش افتاد

الکل پرید و جاده گفت:آرام برگرد

"مشهد" تو را بلعید و در خود قایمت کرد