گربه ای در خانه ی خالی

مرا بغل بکنی بعد بعد مدت ها
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸
 

ناپلئون بناپارت

جایی خواندم که ناپلئون نامه هایش را با چند روز تاخیر باز می کرد.می گفت:بسیاری از چیزهایی که در یک روز بحران به نظر می رسند,چند روز بعد خود به خود حل شده اند و نیازی به صرف انرژی ندارند.و بسیاری از راه حل ها,چند روز بعد فاقد ارزش است.پس بهتر است بگذاریم این چند روز بگذرد و بعد به سراغ باقیمانده ها برویم.

نمی دانم این نقل قول چقدر صحت دارد,اما می دانم که در زندگی ام بارها این تجربه برایم تکرار شده,جوری که اصولا سعی می کنم به کارها وخصوصا آنها که به نظر خیلی فوری می رسند,چند روز بعد بپردازم.

البته نا گفته پیداست که تنبلی ذاتی هم در این امر بی تاثیر نیست.اصولا جز برای کتاب خواندن و فیلم دیدن و شعر گفتن,در سایر موارد آدم تنبلی هستم.سعی می کنم کارها را تا جای ممکن به تعویق بیاندازم,شاید اتفاقی افتاد و  لازم نشد برایش وقت گذاشت.این میان البته هستند کارهایی که هرچقدر صبر کنی,می دانی آخرش باید آستین همت را بالا بزنی و خودت انجامش بدهی.یکی از آنها وبلاگ به روز کردن است

تمام ماجرای ناپلئون هم البته از همینجا شروع می شود.

از اول مرداد,فایل به روز رسانی وبلاگم آماده بود هی منتظر فرصتی مناسب بودم که به روز کنم.چند روز اول سعی کردم کامنت های عقب افتاده را پاسخ بدهم و بعد صبر کردم کارهای شرکت را تحویل بدهم و بعد صبر کردم از سفر برگردم و بعد صبر کردم حالم خوب شود و ...

امروز که بالاخره فایل به روز رسانی را باز کردم,دیدم خیلی از چیزهایی که نوشته بودم,مثل نامه های ناپلئون,خود به خود حل شده یا منقضی شده یا بی معنا شده و ...

برای همین ان فایل همانجور می ماند در گوشه هاردم,و این یکی متولد می شود

 

شبکه اجتماعی

دیگر گفتن اینکه دنیای امروز,دنیای ارتباطات و شبکه های اجتماعی و ... به نظر خنده دار می رسد.حالا هرکسی-حتی آرایشگری که ماهی یکباربه سراغش می روم تا دستی به سرو صورتم بکشد- اسکایپ اش ان است و اکانت فیس-بوک دارد و...

اما وقتی همین امر ساده با ادبیات تلاقی می کند,مفاهیم و کارکردها و معناها عوض می شوند.وقتی چند سال پیش از فیس بوک و آن فضای پر شور ادبیاتی اش بیرون آمده شدم,دیگر هیچ جا برام حس آن محیط آشنارا نداشت.محیطی که می توانستی در آن شعرهایت را به مخاطب برسانی و با لذت در یک ارتباط دو سویه شریک شوی.خیلی طول کشید تا گودر بتواند ان حس صمیمی و آن امنیت از دست رفته را بازسازی کند و درست همان زمان بود که کوچاندگی اجباری به پلاس اتفاق
افتاد.این کج خلقی با پلاس هم ادامه داشت تا وقتی بالاخره پلاس آنجوری که باید شکل گرفت, انجوری که شعرها و مخاطب ها  همدیگر را پیدا کنند و تو بتوانی نفسی به راحتی بکشی.و باز درست در همین حین به فیس-بوک برگشتن و دوباره شروع همه چیز

همه اینها را گفتم تا اول توجیه ظریفی باشد برای فعالیت کم این صفحات و بعد بهانه ای باشد تا آدرس انهایی که باقی است را برایتان بگذارم ورسما دعوتتان کنم

صفحه من در فیس بوک

صفحه من در گوگل پلاس

 

غول جستجو

عادت ندارم- یا بیشتر فراموش می کنم- که هراز چندگاهی اسمم را در گوگل جستجو کنم و ببینم چه اتفاقاتی در جریان است.اصولا معتقدم اگر اتفاقی به گوشم نمی رسد پس لازم نیست خودم را بابتش به زحمت بیاندازم.اما این تنبلی گاهی باعث می شود از یک سری دوستان خوب و محبتشان ودلگرمی هاشان هم بی خبر بمانم.ماه قبل که به دلیلی اسمم را سرچ کردم,لینکهای بد و خوب زیادی دیدم.بعضی هاشان محبت دوست ناشناسی بود به یک شعر.یا وبلاگی که مجموعه از اشعار دوستان مختلف را منتشر می کند یا سایتی مختص نشر شعرهای پیشرو و ...

آنچه برایم بسیار جالب بود همزمانی این اتفاق بود با روزهای عجیبی که گاهی برایم اتفاق می افتد.روزهایی که فکر می کنم مخاطب جدی ادبیات وجود ندارد و  هیچکس,هیچکس را نمی خواند و ما جز با آن خیال عالی که در سر داریم, به چیزی پیوند نخورده ایم.

در همچین لحظاتی وقتی شعری ساکت را می بینم که مخاطبی با عشق و علاقه روی وبلاگش گذاشته,از خودم و نا امیدی هایم خجالت می کشم و می چسبم به شعر,مثل حفظ پله ها

 

لینک شعر من در سایت گنجینه شعر فارسی

 

لینک شعر من در شعرانه-سایت تخصصی شعر ایران و جهان

 

لینک شعر من در کارناوال کلمات

 

لینک شعر من در سایت آوانگاردها

 

 

درچشم باد

مدت ها بود که در سکوت به خودم می پرداختم.به خودم که یعنی شعر,شعر با همه شیرینی ها و تلخی هاش

چند وقت قبل اما فرصتی پیش آمد که دوباره  به خودم و شعرم و مسیری که می روم نگاهی بیاندازم ومثل یک سوم شخص گیج,الهام میزبان را بازخوانی کنم.این باز خوانی زیر نگاه کنجکاو خاک,باعث شد تا خاکی که  روی داشته ها و نداشته هایم نشسته بود تکانده شود و خیلی چیزها را برای اولین بار ببینم.

از دوستانی که مصاحبه من با رادیو زمانه را نخوانده اند یا مایل اند آن را دوباره باز خوانی کنند دعوت می کنم به لینک زیر سر بزنند

لینک مصاحبه من با رادیو زمانه

 

 

پشت من بود و خانه ی حلزون

توی همین مدتی که  با تکنیک ناپلئون,وبلاگم را به روز نکرده بودم,بخشی از آن فایل قبلی چندین بار دچار تغییر شد.راستش وقتی فکر می کنم سرعت فیل-تر چی های این مملکت از سرعت وبلاگ به روز کردن من بیشتر است واقعا از خودم و ادبیات خجالت می کشم.حتی همین الان که می خواهم متن را منتشر کنم دوباره لینک را
باز می کنم تا یک وقت خدای نکرده,برای بار نمی دانم چندم وبلاگ غزل پست مدرن فیل-تر نشده باشد

پس تا اطلاع ثانوی!!!!!  لینک وبلاگ غزل پست مدرن را در وبلاگ هایتان به آدرس زیر تغییر دهید لطفا

لینک وبلاگ غزل پست مدرن

 

 

خنده دار بودن شعر گفتن

بالاخره می رسیم به جایی که از اول قرار بود برسیم

به شعر که معنای همه چیزهایی است که نوشته شد و نشد

که هر چقدر فایل ها را بگذاری بماند,وقتی بعد از همه روزها و شب ها دوباره به سراغ خودت برگردی,تنها چیزی که همیشه وجود داشته و تو می خواهی-واقعا می خواهی-وجود داشته باشد همین است

چیزی که معنای توست.معنای بودن تو

چیزی که به قول ارسطو,هدف غایی توست.

این شعر بلند را بسیار دوست دارم و امیدوارم بعد از خواندنش شما هم بگویید:خب!ارزش آن را داشت که به خاطرش این همه تنبلی و تاخیر را ببخشیم

 

 

 

لحظه از بوی علف پر شد و خورشید شکست

عرق سرد به پیشانی تردید نشست

نور بالا زد و از پنجره با غم رد شد

لحظه ی سرخی سیگار و افق ممتد شد

دود از مغز تو با حرکت تدریجی رفت

لحظه از بوی علف پر شد و با گیجی رفت

پر شد از سیل تصاویر به هم پیوسته

نفس سرد تو در متن غروبی خسته

بی تفاوت وسط زندگی پوشالی

حرکت رو به عقب در صفحات خالی

عق زدن در بغل باکره چند ورق

چنگ انداختن از هیچ به هیچی مطلق

رفتن از سایه به تاریکی آغاز زمان

به شب ِ ساکن ِ قبل از هیجان انسان

به شبی که همه جا خالی بی فردا بود

به کسی که وسط بغض خودش تنها بود

خاک ِ تاریک به دستان غمش می آمیخت

بی تحرک,پر خواهش, به شب ِ شب می ریخت

نور می زد به تن ِ خم شده در ناله ی باد

بعد روی همه چی سایه شک می افتاد

خاک تاریک,زمان مرده,دو دست ِ خسته

ناله باد که به هق هق شب پیوسته

لحظه ی سرخی چشمان کسی در تردید

لحظه ی پا شدن ازخواب کسی که می دید↓

خواب این خالی پیوسته ی پر ماتم را

خوابِ در زیر زمان مسخ شدن با غم را

خواب ِ بیدار شدن لحظه ی دور گیجی

لحظه ی دانستن,خودکشی تدریجی

خواب  ِآهسته به پیشانی خود دست زدن

بعد آتش به خود و آنچه که مانده است زدن

تا که از بوی علف, ثانیه ها دود شود

خواب ِ این خواب ِ پر از دلهره نابود شود

 

لینک فایل صوتی شعر