گربه ای در خانه ی خالی

برای عشق که تنها پناه آدم هاست...
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠
 

پرسید:چرا برای تک تک بچه ها وقت می گذاری؟چرا بهشون زنگ می زنی؟چرا اینقدر همه شون برات مهم ان؟حتی کسایی که خیلی نمی شناسیشون؟

گفتم:چون شاید یکی شون درست تو همون لحظه به این تلنگر احتیاج داشته باشه.که عوض بشه.که زندگی اش رو بسازه

گفت: اما...

و در سه نقطه های بعد یک دیالوگ منطقی داشتیم

تنها چیزی که ناگفته ماند بی منطق بودن زندگی بود

 .......

 

امروز 10 مهر است

آن روز اما یکی از خردادهای بی اتفاق بود

آن روز که سید مهدی موسوی بدون تبعیت از منطق وقت گذاشت تا به سوال های خام,پیش پا افتاده و خودبزرگ بینانه ی یک دختر 16ساله ی  دبیرستانی جواب بدهد

آن روز یک اردیبهشت بی اتفاق بود که سید مهدی موسوی وقت گذاشت تا با تردید های یک دختر دانشجوی 20 ساله قدم بزند

آن روز یک روز بی اتفاق بود

وقتی سید مهدی موسوی بی منطقی را ترجیح داد

و الهام میزبان شاعر به الهام میزبان خالی ترجیح داده شد

کلمه ها به سکوت ترجیح داده شد

این پست تبریک تولد به شمع ها و کیک ها و عکس ها و لبخند ها ترجیح داده شد

 .......

امروز 10 مهر است

و سید مهدی موسوی درراه های دور,یک دوست غمگین دارد که شب را تا نیمه گریه کرده (خیلی یواش البته.تاپروچیستا بیدار نشود,تا احسان نگران نشود) گریه کرده و شعر نوشته.وسط مصرع ها ,پتوروی احسان مرتب کرده.به پروچیستا آب داده. و به عشقی فکر کرده  که زندگیشان را گرم و روشن کرده است.وسط مصرع ها بین مادر بودن و شاعر بودن,بین همسر بودن و شاعر بودن,بین خوشبخت بودن و خود بودن,رفته و برگشته.خوشبختی هایش را مزه مزه کرده.احسان را...پروچیستا را...شعر را...

خوشبختی
"بودن" را

خوشبختی "شعر
بودن" را...

 .......

 

امروز 10 مهر است

و این دوست دور,دوست ِ
خیلی دور جز همین کلمه ها چیزی برای هدیه دادن ندارد

(یا اگر دارد,کلمه ها را ترجیح می دهد)

 ....

گفت: دلیلش را می دانم

گفتم:دلیل چه چیز را؟

گفت:...

اما در سه نقطه ها,عشق ساکت ماند و تماشا کرد.

 ....

این شعر را برای
خوشبختی هایم گفته ام

این

شعری است برای شعر

 

دنیای بیهوده,زن ِ تنهای بیهوده

دلتنگی ای که در تمام لحظه ها بوده

خوابیده در بیداری ِ بی اتفاق ِ تو

خاموش مانده زیر ِ سو سوی چراغ تو

عضوی تهی با احتمال ِ صفر درصد بود

که بین "خوشبختی" و "خود بودن" مردد بود

تردیدهایش را بغل می کرد و می خوابید

از عشق می ترسید,از اسم تو می ترسید

از رد پای تو ته ِ مخفی ترین دل دل

حس ِ جنون در فکر های یک زنِ عاقل

از مرزهایی که پر از میل شکستن بود

از ترس های آدم گیجی که فعلا بود

از این همه ترسیده بود از فکر داغ ِ تو

یخ بسته بود از احتمال ِ اتفاق  تو

یکهو کش امد در سرش دیوانگی با درد

عق زد!

و خود را از خود  ِترسوش خالی کرد

 ....

خالی شد و  پر شد تنش از رد پای تو

روشن شد آهسته دلش از حرف های تو

روشن شده, مثل چراغی در شب کشدار

خاموش تکیه داده به دلتنگی دیوار

روشن شده در شعر ها و بی قراری ها

سو سو زده در خالی ِ چشم انتظاری ها

حالا تمام لحظه ها را تا تو برگردی

درباد می لرزد دلی که روشنش کردی