گربه ای در خانه ی خالی

بیهوده...
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢
 

زن همه چیز را آماده کرده بود

دسته بندی کرده بود

مرتب روی میز چیده بود

بعد زل زده بود به تقویم و حس کرده بود چیزی کم است

تمام این ده روز

تمام این ده شب و ده روز

چیزی کم بود

چیزی که بیهوده منتظرش ماندم

چیزی که پیدا نشد و هیچوقت نخواهد شد

زن حوصله توضیح دادن نداشت

حوصله جنگیدن نداشت

حوصله ادامه دادن نداشت

زن نه می خواست و نه می توانست

قبول کردم

خیلی راحت تر از آنچه که فکرش را می کرد قبول کردم

دیگر شب ها و روزها  را نمی شمارم و منتظر چیزی نخواهم بود

شما هم منتظر چیزی نباشید

زن حوصله توضیح دادن ندارد

 

 

و اما شعر

بی هیچ حرفی

بی هیچ توضیحی

بی هیچ انتظاری

 

 

لیوان من را پر کن از سم اضافه

از چشم های خالی ِ مرد کلافه

از گریه ی یک بچه در دلشوره ی شب

از دل دل ِ چاقو که خونی بوده اغلب

از مرگ که یک گوشه افتاده است و خواب است

لیوان من را پر بکن حالم خراب است

حالم خراب است و کسی چرخیده در من

هی گریه های یک نفر پیچیده در من

افتاده در رگ هام یک مرد روانی

خون خواسته با فحش یا با مهربانی

کوبیده مغزش را به سلول ِ عصب هام

بیدار بوده در سکوت نیمه شب هام

خوابیده با من در تب ِ یک میل مبهم

خالی شدیم و پر شدیم از درد کم کم

خالی شده,لیوان من را پر کن از او

خالی بکن من را ازین تردید ِ چاقو

از گریه های بچه با لبهای معصوم

از چشم های خالی ِ یک مرد مسموم

خالی بکن من را که حال شب خراب است

مرد روانی با خودش در رختخواب است

بیرون زده انگار از سلول ِ خالی

چسبیده خون به پرزهای ِ داغ ِ قالی

چسبیده چاقو به تن ِ مرد ِ کلافه

لیوان ِ من را پر کن از خون ِ اضافه

لیوان ِ من را پر بکن حالم خراب است!

از بچه ای که در من افتاده است و خواب است

لیوان من را پر کن از ویرانی از سم

لیوان من را پر کن از این میل مبهم

لیوان من را پرکن از لیوان بعدی

که بچه مانده... و تب ِ هذیان بعدی

 

 

 


 
 
سال!می فهمی؟
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳٠
 

فلسفیدن چیزی نیست الا مهیا شدن برای مرگ.

سسیرون

 

خیلی چیزها در رومزه ما,به سادگی, تعبیر زندگی است.مثلا همین وبلاگ به روز کردن.خود من بارها پست وبلاگم را با این جمله شروع کرده ام: "زنده ام..."

اما اگر بخواهیم فرویدی به قضیه نگاه کنیم این همه تلاش برای تاویل هر نشانه کوچکی به زندگی, نشان از یک ترس عمیق, یا یک آگاهی عمیق در نهان ترین لایه های وجودی ما دارد.ترس و آگاهی ای که دائم در تلاشیم با اثبات خلف آن, خود را تسکین دهیم و یا بیشتر,بر آن غلبه کنیم.

مهمترین دستاوردهای تاریخ بشری هم,با وجود آبشخورهای متفاوت و گاه متناقضی که دارند,عموما در مکتوم مانده ترین ریشه ها مشترک اند و این اشتراک چیزی نیست جز میل دیوانه وار به بقا.

با وجود همه ی اینها,گاهی پدیده هایی رو به روی ذهن قرار می گیرد که موجب یک درنگ کوچک در تمام این فلسفیدن ها می شود.

مرگ!

مرگ در هر صورتی که به ملاقات ما می آید,یک لحظه سکون عمیق به همراه دارد.چه وقتی خبر مرگ یک ناشناس را پشت شیشه اتومبیلی پشت چراغ قرمز می خوانیم.چه وقتی این مرگ به تیتر اول خبرهای شبانگاهی تبدیل می شود.چه وقتی عزیزی را از دست می دهیم و چه وقتی - و حتی بیشتر از هر زمان دیگر- مرگ با صورت یک آرزوی خودخواسته برما ظاهر می شود

این آخری خصوصا ما را بیش از هرچیز می هراساند.چرا که در سایر اشکال,مرگ اتفاقی است بیرونی.امری که خارج از ما,برای کسی غیر ازما, و به شکل یک امر تحمیلی رخ داده است.جوری که می توانیم نفسی از سر آسودگی بکشیم.یک لیوان آب سرد بنوشیم و به آن موجود بی نوایی فکر کنیم که به دام مرگ افتاده.و در عمیق ترین لایه های روحمان خرسند باشیم از اینکه ما هستیم.که همیشه و برای همیشه هستیم.

ما به مرگ دیگران فکر می کنیم

برای مرگ دیگران اندوهگین می شویم

در غم مرگ دیگران سیاه می پوشیم

اما خود همواره هستیم.زیرا ناخودآگاه ما از جنس بودن است و نمی خواهد - و اساسا نمی تواند- نبودن خود را متصور شود

ما حتی وقتی به مرگ حود فکر می کنیم هم باز در هیئت دوربین,شاهد همه اتفاق ها هستیم.از آن بیشتر,ما؛مرکز همه اتفاقاتی هست که تصور می کنیم.گویا در نبودن ما همه چیز حول ما خواهد چرخید

اندوه دیگران برای مرگ ما

فکر کردن به ما

شادی نارفیقان ما

مجلس ختم ما

سنگ قبر ما

وصیت نامه ما

روزهای خالی بعد از ما...

این همه یعنی بودن ما

بودن ما به شدیدترین شکل ممکن.

اما خودکشی چیز دیگری است.خودکشی ریشخندی است به همه ی فلسفیدن ها.به همه ی درد جاودانگی ها.به همه برهان های مثلا عقلی که چیده ایم.به همه ی نباید های مذهبی که نومیدانه تلاش می کند وزنه ی زندگی را سنگین تر نگاه دارد.

خودکشی ریشخندی است به ما... به خودِ ما   

مرگ,مجموعه مقالاتی است از نویسندگان,روانشناسان و فیلسوفانی که بار دیگر دچار این درنگ شده اند.از هیوم و بیکن تا نیچه و هایدگر.از فروید و یونگ تا کامو و دریدا

مرگ را ورق بزنید

بگذارید روحتان دچار این درنگ نابهنگام شود.

 

 

احتمال دقیق و سرسختی است

که به یک کسر تازه چسبیده

عشق مثل کبودی سمجی

به گلوی جنازه چسبیده

 

احتمالی که گیج/می گردد

ته لیوان حل شده در سم

بعد با دست های سِر شده اش

به تنم چنگ می زند محکم

 

بغلش می کنم... و می خوابیم

در سکوت پزشک قانونی

شب نفس می کشد... و می چسبد

به تن یک ملافه ی خونی

 

با تشنج به تخت می چسبد

احتمال از گلوی عاشق تو

بعد دم می کشد دو قرصِ برنج

وسط خودکشی ِ هق هق ِ تو

 

تهِ لیوانِ گیج می خوابد

عشق با چشم های مبهوتش

که سه سال است یک نفر هر شب

بغلم کرده توی تابوتش

 

که سه سال است...سال!!! می فهمی؟

احتمالت ضعیف تر شده است

در سکوت پزشک قانونی

چشم من... و ردیف "تر" شده است


 

 

ن

نکته:متاسفانه نتوانستم  وبلاگ را سروقتبه روز کنم.اما تاریخ و ساعت ارسال را ویرایش کردم.به احترام آزیتا

به خاطر آخرین روز تیر,که ویرانم کرد


 
 
خب!گرفته است!
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٧
 

خیلی بابت این تاخیر متاسفم اما این چند روز:

 مریض شدم

کاغذ چرک نویس شعرم را جایی جا گذاشتم

فایل شعرم را اشتباها پاک کردم

نتیجه نظر سنجی پرشین بلاگ را خواندم

دائم خواب آزیتا را دیدم

و خیلی اتفاقات خنده دار و گریه دار دیگر که هرکدام به تنهایی برای یک هفته تاخیر کافی بود

همه ی اینها یعنی عذرخواهی از مخاطبی که مشغول رای دادن به "من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم" است

 

شعر یا نه؟

 

شش ماهی می شود که دبیر بخش غزل پست مدرن سایت شعرانه هستم .

 این مدت از دوستان زیادی کار منتشر کرده ام.طبعا دوستان خیلی زیاد دیگری هستند که شعرانه هنوز چشم به راه کارهایشان هست

من و شعرانه خوشحال خواهیم شد اگر کارهایتان را به همراه یک بیوگرافی کوتاه و یک عکس به دستمان برسانید

تصمیم با شماست.شعر...آری یا نه؟

 

روش خطرناک

برای انجام هرکاری راه های مختلفی وجود دارد.

روش من معمولا معجونی است از تفریح و تنبیه!

اما شما که در دسترسم نیستید متاسفانه بخش بسیار شیرین  و پر طرفدار,یعنی دومی را ازدست می دهید

برای همین اکتفا می کنم به همین که بگویم

برای شروع روانشناسی,این فیلم را دوباره ببینید

 

 

پستان خالی/چشم های پر

حالا که هر لحظه از خواب و بیداری ام  با دغدغه شیر دادن به دخترم می گذرد,روزهایی پیش می آید که کابوسِ پستان های خالی چشم هایم را پر می کند

بعد فکر می کنم به شعر

و به خودم قول می دهم هیچ وقت نگذارم رهایم کند

به خودم قول می دهم تسلیم هیچ چیز نشوم

به خودم قول می دهم قولم را فراموش نکنم

بعد شعرم را تایپ می کنم

 شعرم توی سفیدی کاغذ می خوابد

خالی می شوم

پروچیستا توی تختش می خوابد

با دو پستان خالی به سقف زل می زنم

به خودم قول می دهم چند لحظه ی بعد که خوابش عمیق شد بلند شوم و وبلاگم را به روز کنم

 

 

افتاده از ماه بلند و روشنش پایین

یک آدم تنها درون یک زن غمگین

یک زن که قلبی کهنه و پستان خالی داشت

که قرص های زرد و یک درد خیالی داشت

که ماه دور و روشنی بر روی یخچالش

و آدم تنها تری در زیر قالی داشت

در قرص هایش زندگی می کرد,می خوابید

با گریه توی بیت هایِ بعد می پاشید

افتاده از ماه بلند و روشنش بالا

یک آدمِ تنها درون آدمی تنها

یک آدمِ خالی شده از قرص های ماه

مصرف شده با آب بعد از هق هقی کوتاه

خوابیده با تنهایی و شهر و خیابان هاش

چسبیده به سرگیجه های دور میدان هاش

افتاده در سطل زباله بسته ی خالی

جامانده چیزی از تنش زیر تن قالی

خوابیده با پستانِ خالیِ زنی غمگین

افتاده از خاموشی هر ماه به پایین

خوابیده,مثل قرص های زرد خوابیده

با گریه توی ِ بیت های ِ قبل پاشیده

 

 

 

 

 


 
 
← صفحه بعد صفحه قبل →