گربه ای در خانه ی خالی

 
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۸
 

تنها

برهنه و

خیس

به دنیا می آییم

و پس از آن همه چیز پیوسته بدتر می شود

.جایی در یک گوشه از زمان هی دارم بدنیا می آیم در حالی که جایی در گوشه ی دیگرش فقط سعی می کنم زنده بمانم . . .

زنده ام مثل بچه ای ترسو که خودش را به خواب . . . می فهمی؟

مثل یک جفت پای آویزان در تکان طناب، می فهمی؟

مثل لجبازی درختی که باد هی هر چه داشته برده

مانده ام روبروی ِ تنهاییم، بین بیست و سه شمع که مرده

هی نفس می کشم درون ِ خودم، توی تاریکی شبی سنگین

مثل یک گورکن که در گودال، لحظه هر لحظه می رود پایین

یک کلاغ سیاه منتظر است، تا ببیند فقط شکست مرا

عشق اما طناب ساده دلی است که به خود، که به هیچ بسته مرا

زنده ام توی دست های کسی، که به من گفته دوستم دارد

زنده ام زیر برف سنگینی که بر این سنگ قبر می بارد

زنده ام مثل پا شدن از خواب، در فراموشی صدای کسی

زنده ام . . . و فقط مهم این است که در این برف رد پای ِ کسی . . .