گربه ای در خانه ی خالی

سال!می فهمی؟
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳٠
 

فلسفیدن چیزی نیست الا مهیا شدن برای مرگ.

سسیرون

 

خیلی چیزها در رومزه ما,به سادگی, تعبیر زندگی است.مثلا همین وبلاگ به روز کردن.خود من بارها پست وبلاگم را با این جمله شروع کرده ام: "زنده ام..."

اما اگر بخواهیم فرویدی به قضیه نگاه کنیم این همه تلاش برای تاویل هر نشانه کوچکی به زندگی, نشان از یک ترس عمیق, یا یک آگاهی عمیق در نهان ترین لایه های وجودی ما دارد.ترس و آگاهی ای که دائم در تلاشیم با اثبات خلف آن, خود را تسکین دهیم و یا بیشتر,بر آن غلبه کنیم.

مهمترین دستاوردهای تاریخ بشری هم,با وجود آبشخورهای متفاوت و گاه متناقضی که دارند,عموما در مکتوم مانده ترین ریشه ها مشترک اند و این اشتراک چیزی نیست جز میل دیوانه وار به بقا.

با وجود همه ی اینها,گاهی پدیده هایی رو به روی ذهن قرار می گیرد که موجب یک درنگ کوچک در تمام این فلسفیدن ها می شود.

مرگ!

مرگ در هر صورتی که به ملاقات ما می آید,یک لحظه سکون عمیق به همراه دارد.چه وقتی خبر مرگ یک ناشناس را پشت شیشه اتومبیلی پشت چراغ قرمز می خوانیم.چه وقتی این مرگ به تیتر اول خبرهای شبانگاهی تبدیل می شود.چه وقتی عزیزی را از دست می دهیم و چه وقتی - و حتی بیشتر از هر زمان دیگر- مرگ با صورت یک آرزوی خودخواسته برما ظاهر می شود

این آخری خصوصا ما را بیش از هرچیز می هراساند.چرا که در سایر اشکال,مرگ اتفاقی است بیرونی.امری که خارج از ما,برای کسی غیر ازما, و به شکل یک امر تحمیلی رخ داده است.جوری که می توانیم نفسی از سر آسودگی بکشیم.یک لیوان آب سرد بنوشیم و به آن موجود بی نوایی فکر کنیم که به دام مرگ افتاده.و در عمیق ترین لایه های روحمان خرسند باشیم از اینکه ما هستیم.که همیشه و برای همیشه هستیم.

ما به مرگ دیگران فکر می کنیم

برای مرگ دیگران اندوهگین می شویم

در غم مرگ دیگران سیاه می پوشیم

اما خود همواره هستیم.زیرا ناخودآگاه ما از جنس بودن است و نمی خواهد - و اساسا نمی تواند- نبودن خود را متصور شود

ما حتی وقتی به مرگ حود فکر می کنیم هم باز در هیئت دوربین,شاهد همه اتفاق ها هستیم.از آن بیشتر,ما؛مرکز همه اتفاقاتی هست که تصور می کنیم.گویا در نبودن ما همه چیز حول ما خواهد چرخید

اندوه دیگران برای مرگ ما

فکر کردن به ما

شادی نارفیقان ما

مجلس ختم ما

سنگ قبر ما

وصیت نامه ما

روزهای خالی بعد از ما...

این همه یعنی بودن ما

بودن ما به شدیدترین شکل ممکن.

اما خودکشی چیز دیگری است.خودکشی ریشخندی است به همه ی فلسفیدن ها.به همه ی درد جاودانگی ها.به همه برهان های مثلا عقلی که چیده ایم.به همه ی نباید های مذهبی که نومیدانه تلاش می کند وزنه ی زندگی را سنگین تر نگاه دارد.

خودکشی ریشخندی است به ما... به خودِ ما   

مرگ,مجموعه مقالاتی است از نویسندگان,روانشناسان و فیلسوفانی که بار دیگر دچار این درنگ شده اند.از هیوم و بیکن تا نیچه و هایدگر.از فروید و یونگ تا کامو و دریدا

مرگ را ورق بزنید

بگذارید روحتان دچار این درنگ نابهنگام شود.

 

 

احتمال دقیق و سرسختی است

که به یک کسر تازه چسبیده

عشق مثل کبودی سمجی

به گلوی جنازه چسبیده

 

احتمالی که گیج/می گردد

ته لیوان حل شده در سم

بعد با دست های سِر شده اش

به تنم چنگ می زند محکم

 

بغلش می کنم... و می خوابیم

در سکوت پزشک قانونی

شب نفس می کشد... و می چسبد

به تن یک ملافه ی خونی

 

با تشنج به تخت می چسبد

احتمال از گلوی عاشق تو

بعد دم می کشد دو قرصِ برنج

وسط خودکشی ِ هق هق ِ تو

 

تهِ لیوانِ گیج می خوابد

عشق با چشم های مبهوتش

که سه سال است یک نفر هر شب

بغلم کرده توی تابوتش

 

که سه سال است...سال!!! می فهمی؟

احتمالت ضعیف تر شده است

در سکوت پزشک قانونی

چشم من... و ردیف "تر" شده است


 

 

ن

نکته:متاسفانه نتوانستم  وبلاگ را سروقتبه روز کنم.اما تاریخ و ساعت ارسال را ویرایش کردم.به احترام آزیتا

به خاطر آخرین روز تیر,که ویرانم کرد