گربه ای در خانه ی خالی

این مرثیه برای منه یا تو؟
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٦
 

آذر صدای مضطرب بادِ

آذر من ُ به یاد تو می ندازه

یعنی که زخم من

بعد چهار سال هنوز بازه

 

آذر صدای خیسی ِ بارونه

چسبیده پشت شیشه و می باره

یعنی که امشب هم

پیش تو بیداره

 

آذر صدای شعر منه تو باد

با کیک و شمع و گریه که نزدیکه

با دستهای یخ زده,با گلها

تو خونه ای که خالیه!تاریکه!

 

آذر منم!دوباره نگاهم کن!

این مرثیه برای منه یا تو؟

چی مونده از کسی که بدون حرف

خوابیده زیر خاک هنوز با تو؟

 

آذر صدای مضطرب بادِ

بین سکوتِ اونطرف گوشی

آذر تولد تو و غمهاته

پس شمع ها رو فوت بکن امشب

با اینکه چندساله که خاموشی

                                      خاموشی

                                             خاموشی

 


 
 
سال!می فهمی؟
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳٠
 

فلسفیدن چیزی نیست الا مهیا شدن برای مرگ.

سسیرون

 

خیلی چیزها در رومزه ما,به سادگی, تعبیر زندگی است.مثلا همین وبلاگ به روز کردن.خود من بارها پست وبلاگم را با این جمله شروع کرده ام: "زنده ام..."

اما اگر بخواهیم فرویدی به قضیه نگاه کنیم این همه تلاش برای تاویل هر نشانه کوچکی به زندگی, نشان از یک ترس عمیق, یا یک آگاهی عمیق در نهان ترین لایه های وجودی ما دارد.ترس و آگاهی ای که دائم در تلاشیم با اثبات خلف آن, خود را تسکین دهیم و یا بیشتر,بر آن غلبه کنیم.

مهمترین دستاوردهای تاریخ بشری هم,با وجود آبشخورهای متفاوت و گاه متناقضی که دارند,عموما در مکتوم مانده ترین ریشه ها مشترک اند و این اشتراک چیزی نیست جز میل دیوانه وار به بقا.

با وجود همه ی اینها,گاهی پدیده هایی رو به روی ذهن قرار می گیرد که موجب یک درنگ کوچک در تمام این فلسفیدن ها می شود.

مرگ!

مرگ در هر صورتی که به ملاقات ما می آید,یک لحظه سکون عمیق به همراه دارد.چه وقتی خبر مرگ یک ناشناس را پشت شیشه اتومبیلی پشت چراغ قرمز می خوانیم.چه وقتی این مرگ به تیتر اول خبرهای شبانگاهی تبدیل می شود.چه وقتی عزیزی را از دست می دهیم و چه وقتی - و حتی بیشتر از هر زمان دیگر- مرگ با صورت یک آرزوی خودخواسته برما ظاهر می شود

این آخری خصوصا ما را بیش از هرچیز می هراساند.چرا که در سایر اشکال,مرگ اتفاقی است بیرونی.امری که خارج از ما,برای کسی غیر ازما, و به شکل یک امر تحمیلی رخ داده است.جوری که می توانیم نفسی از سر آسودگی بکشیم.یک لیوان آب سرد بنوشیم و به آن موجود بی نوایی فکر کنیم که به دام مرگ افتاده.و در عمیق ترین لایه های روحمان خرسند باشیم از اینکه ما هستیم.که همیشه و برای همیشه هستیم.

ما به مرگ دیگران فکر می کنیم

برای مرگ دیگران اندوهگین می شویم

در غم مرگ دیگران سیاه می پوشیم

اما خود همواره هستیم.زیرا ناخودآگاه ما از جنس بودن است و نمی خواهد - و اساسا نمی تواند- نبودن خود را متصور شود

ما حتی وقتی به مرگ حود فکر می کنیم هم باز در هیئت دوربین,شاهد همه اتفاق ها هستیم.از آن بیشتر,ما؛مرکز همه اتفاقاتی هست که تصور می کنیم.گویا در نبودن ما همه چیز حول ما خواهد چرخید

اندوه دیگران برای مرگ ما

فکر کردن به ما

شادی نارفیقان ما

مجلس ختم ما

سنگ قبر ما

وصیت نامه ما

روزهای خالی بعد از ما...

این همه یعنی بودن ما

بودن ما به شدیدترین شکل ممکن.

اما خودکشی چیز دیگری است.خودکشی ریشخندی است به همه ی فلسفیدن ها.به همه ی درد جاودانگی ها.به همه برهان های مثلا عقلی که چیده ایم.به همه ی نباید های مذهبی که نومیدانه تلاش می کند وزنه ی زندگی را سنگین تر نگاه دارد.

خودکشی ریشخندی است به ما... به خودِ ما   

مرگ,مجموعه مقالاتی است از نویسندگان,روانشناسان و فیلسوفانی که بار دیگر دچار این درنگ شده اند.از هیوم و بیکن تا نیچه و هایدگر.از فروید و یونگ تا کامو و دریدا

مرگ را ورق بزنید

بگذارید روحتان دچار این درنگ نابهنگام شود.

 

 

احتمال دقیق و سرسختی است

که به یک کسر تازه چسبیده

عشق مثل کبودی سمجی

به گلوی جنازه چسبیده

 

احتمالی که گیج/می گردد

ته لیوان حل شده در سم

بعد با دست های سِر شده اش

به تنم چنگ می زند محکم

 

بغلش می کنم... و می خوابیم

در سکوت پزشک قانونی

شب نفس می کشد... و می چسبد

به تن یک ملافه ی خونی

 

با تشنج به تخت می چسبد

احتمال از گلوی عاشق تو

بعد دم می کشد دو قرصِ برنج

وسط خودکشی ِ هق هق ِ تو

 

تهِ لیوانِ گیج می خوابد

عشق با چشم های مبهوتش

که سه سال است یک نفر هر شب

بغلم کرده توی تابوتش

 

که سه سال است...سال!!! می فهمی؟

احتمالت ضعیف تر شده است

در سکوت پزشک قانونی

چشم من... و ردیف "تر" شده است


 

 

ن

نکته:متاسفانه نتوانستم  وبلاگ را سروقتبه روز کنم.اما تاریخ و ساعت ارسال را ویرایش کردم.به احترام آزیتا

به خاطر آخرین روز تیر,که ویرانم کرد


 
 
هدیه جشن تولدت شده...
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٦
 

امروز هم گذشت

بدون تو

بدون تو

مثل همه ی روزهای لعنتی

امروز هم گذشت

و تمام روز در آینه گریستم

چرا چیزی جز همین کلمه ها ندارم؟

امروز هم گذشت

تولدت مبارک آزیتا

 

 

تنت ُ بغل گرفته تن خاک

شونه هات خم شده زیر سنگ سرد

پاییز اومده دوباره پر کنه

دستای خالی مُ با گلای زرد

 

واسه هرچی که خدا ازم گرفت

سر می ذارم رو تنت گریه کنم

زیر بارونی که تا صب می زنه

با غم نبودنت گریه کنم

 

خاطرات مرده باز جون می گیرن

سر می ذارن روی شونه های من

باد می آد سایه ها رو تکون می ده

تا به هیچ جا نرسه صدای من

سر می ذارم رو تنت گریه کنم

با غم نبودنت گریه کنم

 

دل شکسته مث سنگ قبر تو

بی اراده مث دستای خدا

تنم ُ تو گریه می ندازم رو خاک

بغلم کنی مث گذشته ها


اما بین من و دستات فاصله

قدر بی رحمیه مرگه سرد ِ سرد

هدیه جشن تولدت شده

دو تا چشم خیس و چن تا  گل زرد


تنم و بغل گرفته باد به جات

شونه هام خم شده بی دستای تو

بارون اومده ,خدا گریه کنه

پابه پای دل من برای تو

 

سر می ذاریم رو تنت گریه کنیم

با  غم نبودنت گریه کنیم

 

دانلود فایل صوتی ترانه



 
 
تولد تو,تولد تو...
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸
 

همه ی این ترانه

با بغض و عشق

برای دختری که نیست...

 

تاجی از گلای نرگس رو موهاته

تو می خندی

روز بیداری خوب خاطراته

باد پاییز

 اومد و غروب آذر رو بغل کرد

بارون اومد

کوچه ها رو واسه ی جشن تولد تو تر کرد

حالا باید باد بیاد و بوی موهات ُبیاره
بگه برگشتی دوباره

که دلت طاقت دوریمُ نداره

 

شاخه های گل نرگس زیر پاته

خونه روشن,از قشنگی ِ نگاته

کاشکی این ترانه هم به

خوبی ِ خود ِتو باشه

تا بتونه هدیه ی جشن تولد تو باشه

از کسی که

هی نشسته باد بیاد و

بوی موهاتُ بیاره

بگه برگشتی دوباره

که دلت طاقت دوریش ُ نداره

 

مشتی از گلای پرپر روی خاکه

آب شده شمعای کیکت

کوچه از گریه هلاکه

قاب عکست می گه برگشتن نداری

رفتی تا واسه همیشه

من ُ اینجا جا بذاری

 

باد اومد

به جای تو شمعا رو فوت کرد

این ترانه تو خودش مرد و سکوت کرد

دانلود فایل صوتی ترانه 


 
 
عکس دو نفره
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩
 

 

آلبوم ها

عکس ها

فولدر ها

بعد کم کم نامه ها...یادداشت ها...خط خطی های گوشه ی کاغذ چک نویس هایی که آن طرفش چند بیت شعر نوشته شده...

همه اینها را می گردم دنبال یک عکس دو نفره

یک عکس دونفره...یعنی فقط من و او،یعنی توی جمع نباشیم...روبروی هم نباشیم...حواسمان به دوربین باشد...

نبود انگار

عکس هایش را با هم اتاقی های خوابگاهش می بینم

گریه می کنم

عکس هایش را با هم کلاسی هایش  می بینم

خیس می شوند

عکس های کوه رفتن های دسته جمعی را می بینم

دستمال کاغذی جدید بر می دارم

چرا؟

همه عکس ها و آلبوم ها وفولدر ها چرا عکس دو نفره ما را ندارند؟

حس کردم چقدر بی خیال زندگی مان را گذرانده ایم

حس کردم چه بی تفاوت بودیم به هم که حتی یکبار هم کنار نایستاده ایم برای اینکه عکس یادگاری بگیریم

بعد...

بعد...

درست همینجا بود که هق هقم به ناله تبدیل شد

عکس دو نفره نداریم

چون برایمان یادگاری مفهوم نداشت

چون همیشه با هم بودیم

چون دور بودن برایمان معنی نداشت

چون قرارمان این نبود که اینجوری...اینجوری...اینجوری من را به هق هق بیاندازد

چون قرارمان این نبود

قرارمان این نبود بی معرفت

و من دلخورم

به اندازه یکسال دلتنگی....

به اندازه یک سال دوری...

به اندازه یک سال سنگ قبری را با خیال تنت بغل کردن...

به اندازه یک ساااااااااااااااااااااااااال

می فهمی؟

یک سال...

 

عکس دو نفره را با شعر یک دختر یک نفره اینجا ببینید

من

با دلخوری هایم می روم تا توی مراسم سالگرد نقش یک دختر قوی را ایفا کنم

مرا ببخش برای تمام حسرت ها...

 

 

بی انصافم که می گویم تنهام

وقتی دکتر موسوی عزیز این شعر را برای دلتنگی هام می گوید

بی انصافم

مرگ من را بی انصاف کرده

اما مهربانی دکتر موسوی روحم را بغل می کند که آرام شود

 

 


 
 
برای تولد و بودن
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧
 

 

دیر رسیدم

دیروز تولد آزیتا بود

و من دیر رسیدم

انگار فاصله ی آدم از کسی که مرده جوری می شود که دیر برسد

جوری که بهت بفهماند این وسط فاصله ای هست

فاصله ای هست

 

این شعر فقط برای آزیتا ست

هدیه تولدی که هیچ چیز-حتی مرگ- نمی تواند جشن گرفتنش را از من بگیرد

 

به کفش هات که برگشته توی جاکفشی

نگاه می کنم از بین خواب و بیداری

دوباره برگشتی بی سر و صدا به اتاق

برای چای ِ عصر آب جوش بگذاری

 

که پرده را بکشی و اتاق تازه شود

نوار بگذاری توی ِ ضبط ِ کهنه و پیر

تکان تکان بدهی خواب تنبلم را، من

بغل بگیرمت/ اما همیشه خیلی دیر/ ↓

 

بلند می شوم از خوابها به بیداری

[ به گریه افتاده فصل خسته ی پاییز

به هق هق افتاده شاهرخ1 درون ِ ضبط

و چای یخ کرده بی تو گوشه ی این میز]

 

نگاه می کنم از زیر خاک خاطره ها

به تخت تنهایت زیر گریه های من

به کفش های تو که روی آخرین پله

نشسته رو به اتاقت شبیه برگشتن

 

1-آهنگ پاییز عریان این خواننده،آخرین آهنگی بود که آزیتا گوش می داد،آن شب آخر.آن شب ِآخر

 

 

زود برگشتم

مرخصی بلند مدتم را تمام کردم

هر چند هنوز طول می کشد تا باز الهام میزبان همیشگی بشوم

اما برگشتم

برای بودن

برای

 شعر گفتن

شعر گفتن

شعر گفتن

بردن توله گرگ ها به مهد کودک

را می توانید بعد از این همه وقت از اینجا تهیه کنید

دوستان خوبم

متاسفم که نمی توانم خودم کتاب را تقدیم کنم

متاسفم که نمی توانید کتاب را از توی قفسه بردارید،ورق بزنید،نگاه کنید و بعد....

اما

خوشحالم که توله گرگهایم زنده اند

خوشحالم که حالا جایی،حتی دور از من،نفس می کشند

 

سعی می کنم الهام میزبان خوبی باشم

و بچسبم به شعر

که "خودم" است

خودِ خودِ خود ِ الهام میزبان

 

 

گلوله ی «چوبی»، توی ِجنگ «آهن»ها

کسی شبیهِ حماقت، شبیه من «تنها»

میان دلتنگی، بین لکه های ِ خون

به هق هق افتاده، مثل اکثر «زن»ها

به تخت چسبیده/ به هیچ از سرِ درد ( از سر درد)

به قرص هاش،به چایی، به «شعر گفتن»ها

فرار می کند از دوستان به سمت تو و

پناه می برد از «تو» به «قلب دشمن»ها

نگاه می کند از چشم «تو»  به داشته هاش

به احتمال ضعیفش میان «اصلا»ها ↓

و بعد بر می گردد به آخرین سنگر

به تخت چوبی خود توی شهر آهن ها

 

مثل همیشه

منتظر نقد و نظر و فحش و لگد هستم

برای شعر

 

 


 
 
خبری هست...
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸
 

 

به روز نیستم

فقط خبری هست برای گفتن

و شعری برای خواندن

 

خبر:

مراسم چهلم

-آن جور که می گویند-

می شود همین چهارشنبه،بیست و یکم رمضان

قرار است ساعت پنج کنار آزیتا باشیم

ساعت پنج وقت خوبی برای قرارهای عاشقانه است

-اگر تابستان نباشد-

عدد پنج خیلی آدم را یاد قلب و عشق و ...می اندازد

-اگر توی وبلاگ فارسی می ماند و انگلیسی نمی شد-

 

مشهد جاده طرقبه روبروی پمپ بنزین گلستان مزار گلستان

یک سنگ مشکی که دورش گلهای داوودی شکفته

کنارش دلتنگی های الهام میزبان

 

بعد حتما مراسم افطاری هست

همان ساعت همیشگی اذان

مشهد بلوار موسوی قوچانی نوزده حسینیه نوروزیان

خانواده ای هستند که

دلخوش اند به افطاری دادن

برای دختری که دیگر

همیشه روزه خواهد بود از دنیا

 

و شعر

که شخصی است

که حسی است

که فقط آزیتا می تواند دوستش داشته باشد

که دلگیر نمی شوم دوستش نداشته باشید

- خیالتان راحت-

 

به خاک داده ای آن چشم های آهو را

فقط گذاشته ای تار ِ نازک مو را

بغل گرفته مرا آن خیال سرگردان

که گریه ها نکشد این چراغ کم سو را

زبان شعر زبان قرون وسطایی است

که دورتر بشود از تو و تصورتو

که باز برگردی پشت خنده های خودت

که بستنی بخورم با تو در پیاده رو

که سینما برویم و یواش گریه کنیم

بلند شعر بخوانم برات وقت غم و...

زبان شعر زبان مضارع فرضی است

که باز برگردی گوشه اتاقت بعد↓

یواش آن غزل لعنتی ِبالا را

مجاله هی بکنی توی ِ مشت داغت بعد↓

مرا بغل بکنی

ناخن هایم را لاک بزنی

از شعر هایم تعریف کنی

دلمان بگیرد از غروب

شمع روشن کنیم

بعد↓

.

.

.