گربه ای در خانه ی خالی

برای عشق که تنها پناه آدم هاست...
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠
 

پرسید:چرا برای تک تک بچه ها وقت می گذاری؟چرا بهشون زنگ می زنی؟چرا اینقدر همه شون برات مهم ان؟حتی کسایی که خیلی نمی شناسیشون؟

گفتم:چون شاید یکی شون درست تو همون لحظه به این تلنگر احتیاج داشته باشه.که عوض بشه.که زندگی اش رو بسازه

گفت: اما...

و در سه نقطه های بعد یک دیالوگ منطقی داشتیم

تنها چیزی که ناگفته ماند بی منطق بودن زندگی بود

 .......

 

امروز 10 مهر است

آن روز اما یکی از خردادهای بی اتفاق بود

آن روز که سید مهدی موسوی بدون تبعیت از منطق وقت گذاشت تا به سوال های خام,پیش پا افتاده و خودبزرگ بینانه ی یک دختر 16ساله ی  دبیرستانی جواب بدهد

آن روز یک اردیبهشت بی اتفاق بود که سید مهدی موسوی وقت گذاشت تا با تردید های یک دختر دانشجوی 20 ساله قدم بزند

آن روز یک روز بی اتفاق بود

وقتی سید مهدی موسوی بی منطقی را ترجیح داد

و الهام میزبان شاعر به الهام میزبان خالی ترجیح داده شد

کلمه ها به سکوت ترجیح داده شد

این پست تبریک تولد به شمع ها و کیک ها و عکس ها و لبخند ها ترجیح داده شد

 .......

امروز 10 مهر است

و سید مهدی موسوی درراه های دور,یک دوست غمگین دارد که شب را تا نیمه گریه کرده (خیلی یواش البته.تاپروچیستا بیدار نشود,تا احسان نگران نشود) گریه کرده و شعر نوشته.وسط مصرع ها ,پتوروی احسان مرتب کرده.به پروچیستا آب داده. و به عشقی فکر کرده  که زندگیشان را گرم و روشن کرده است.وسط مصرع ها بین مادر بودن و شاعر بودن,بین همسر بودن و شاعر بودن,بین خوشبخت بودن و خود بودن,رفته و برگشته.خوشبختی هایش را مزه مزه کرده.احسان را...پروچیستا را...شعر را...

خوشبختی
"بودن" را

خوشبختی "شعر
بودن" را...

 .......

 

امروز 10 مهر است

و این دوست دور,دوست ِ
خیلی دور جز همین کلمه ها چیزی برای هدیه دادن ندارد

(یا اگر دارد,کلمه ها را ترجیح می دهد)

 ....

گفت: دلیلش را می دانم

گفتم:دلیل چه چیز را؟

گفت:...

اما در سه نقطه ها,عشق ساکت ماند و تماشا کرد.

 ....

این شعر را برای
خوشبختی هایم گفته ام

این

شعری است برای شعر

 

دنیای بیهوده,زن ِ تنهای بیهوده

دلتنگی ای که در تمام لحظه ها بوده

خوابیده در بیداری ِ بی اتفاق ِ تو

خاموش مانده زیر ِ سو سوی چراغ تو

عضوی تهی با احتمال ِ صفر درصد بود

که بین "خوشبختی" و "خود بودن" مردد بود

تردیدهایش را بغل می کرد و می خوابید

از عشق می ترسید,از اسم تو می ترسید

از رد پای تو ته ِ مخفی ترین دل دل

حس ِ جنون در فکر های یک زنِ عاقل

از مرزهایی که پر از میل شکستن بود

از ترس های آدم گیجی که فعلا بود

از این همه ترسیده بود از فکر داغ ِ تو

یخ بسته بود از احتمال ِ اتفاق  تو

یکهو کش امد در سرش دیوانگی با درد

عق زد!

و خود را از خود  ِترسوش خالی کرد

 ....

خالی شد و  پر شد تنش از رد پای تو

روشن شد آهسته دلش از حرف های تو

روشن شده, مثل چراغی در شب کشدار

خاموش تکیه داده به دلتنگی دیوار

روشن شده در شعر ها و بی قراری ها

سو سو زده در خالی ِ چشم انتظاری ها

حالا تمام لحظه ها را تا تو برگردی

درباد می لرزد دلی که روشنش کردی

 

 

           

 


 
 
نفس بکش!
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢
 

 

١ 

 ادبیات مثل نجاری

دائما در خودش ﺒ/کارت برد

 گاهی وسط  روزمرگی ها و تلخی ها،اتفاقات خوب می آیند تا بگویند آن چیزی که تو را توی شبها و کابوسهات محکم بغل گرفته و به صبح های خاکستری چسبانده

عشقی است که با همه ی زخم هاش

باز هم تنها دلیل توست برای ادامه دادن

چهارشنبه ٢٨/٢/٩٠ فقط این نبود که مناظره ادبیات پست مدرن در دانشگاه فردوسی برگزار شود

 

 شعر خوانی-مناظره پست مدرن-دانشگاه فردوسی مشهد

 

 

فقط این نبود که شعر خوانی خیلی از شاعران خوب،

دوباره من را ببرد به روزهای طلایی، به سالهای ٨۴ و ٨۵

 

فقط این نبود که دکتر مهدی موسوی اینجا باشد

  پیش ما،توی مشهدی که ١٧سالگی ام را با او و کنار او

 

  به ادبیات پیوند زدم تا حالا.تا ٢٧ سالگی

  

 

شعر خوانی-مناظره پست مدرن-دانشگاه فردوسی مشهد

 

چهارشنبه ٢٨/٢/٩٠

من را به آن همه عشق بی چشم داشت پیوند زد

که وقت گریه کردن و پس زده شدن و جنگیدن دارم.

نگاه کردم و دیدم که انگار موفق شدم

موفق شدم دوام بیاورم.موفق شدم زنده بیرون بیایم

موفق شدم ادامه بدهم

بعد ِ همه چیز،همه چیز،همه چیز

موفق شدم شاعر بمانم

همانجور که یک عصر اردیبهشتی زیر درخت های توت

به دکتر موسوی قول دادم

همانجور که شب عروسی ام توی ماشین جلوی در تالار

 به دکتر موسوی قول دادم

همانجور که بعد از جمع شدن کتابهایمان، وسط گریه

به دکتر موسوی قول دادم

همانجور که بعد از رفتن آزیتا،وسط گیجی نداشتن وبودن

به دکتر موسوی قول دادم

همانجور که هر روز صبح به خودم قول می دهم یادم باشد عاشق بمانم،به هر قیمتی که لازم باشد

 

عکس گروهی شاعران پست مدرن مشهد

پ.ن:همین جا ازمحمد صادق یار حمیدی عزیز به خاطر عکس ها تشکر می کنم

 

 

صدای خاطره ها، لای آلبوم کهنه

صدای ِ گریه ی یک زن کنار در به دری

صدای ِ ریختن قطره های باران بر

ترک ترک های سقف خانه ی پدری

 

قدم زدن در خانه... قدم زدن در خود

قدم زدن روی رنگ رفته ی قالی

[نگاه می کند از پشت شیشه ها باران

به  هق هق یک زن توی خانه خالی

 

نگاه میکند از روزهای رفته به هیچ

نگاه می کند از سال ها به تنهایی]

نشسته است و فقط گوش می کند زن به ↓

صدای باران بر خانه مقوایی

نگاه می کنی از روزهای رفته به خود

که دور و دورتری از همیشه خسته تری

به روزهای ِ ترک خورده ات که پیر شده

در انتظار ِ تو در کنج ِ خانه ی پدری

 

٢

 

گرفته دستت را دستهای نامرئی

که:

«در برابر این زندگی بجنگ! بایست!»

 

دیگر تا حالا همه فهمیده اند که وبلاگ دکتر موسوی روزنوشت شده و هر شب می توانند منتظر پستی تازه باشند

من خودم هر روز صبحم را با وبلاگ شروع می کنم

 و مطمئنم خیلی های دیگر هم همینطورند

 

 

وبلاگ غزل پست مدرن

 

و همنیطور وبلاگ هواداران دکتر موسوی که می توانید

 

تقریبا همه چیز-از شعر و عکس گرفته تا دکلمه شعرها و

 

خبرهای جدید –رادر آن پیدا کنید

 

وبلاگ هواداران دکتر موسوی

 

 

سایت ادبی طغیان را یک گروه از دوستان جوان عصانگر و پیشرو اداره می کنند و انصافا هم در انتخاب و انتشار کارهای جدید،خوب کار می کنند

می توانید یک شعر بلندِ من را در این سایت بخوانید و همچنین با سایت و شعر های جدیدش آشنا شوید

 

لینک شعر "گهواره" در سایت ادبی طغیان

  

٣

 در بهشت قشنگی واقعڍ/یت

زل زدی به دریچه ای مسدود

بی صدا داد می زنی که چرا

" ادبیات میخ و چکش بود "

 

و شعر

که زندگی من است

حتی اگر میخ و چکش باشد

 

-بیا و آخر این قصه را دوباره بگو

بگو که خواب بدی دیده ام، بگو پاشم

تکان تکان بده کابوس گریه دارم را

: دوباره بچه شدی؟

      -        تا کنار تو باشم

 

[کنار می کشد آرام زن خودش را بعد

بلند می شود از تخت،از شب کشدار

نگاه می کند از پنجره به کوچه ی خیس

و بعد می کشد آهسته توی شب سیگار]

 

 

-بیا و آخر این قصه را...

                           : ببین، بس کن!

بیا و باز شروعش نکن.بخواب.همین!

-بگیر دستم را که...

                             [زن بلند شد و ↓

تکاند سیگارش را و خیره شد به زمین]

 

[دو زیر پوش به ظاهر شبیه هم،کهنه

دوبالش کوچک زیر ِ حوله ی نمدار

نشسته روی ِ زمین مرد با لباس ِ زیر

و زن بدون ِ هدف تکیه داده به دیوار]

 

-بیا و ...

        :خسته شدم واقعا ازین اوضاع

-بیا و ...

       :باز شروعش نکن،سرم دارد...

[لباس می پوشد زن، و می رود تا از ↓

       کنار تختش سیگار ِ تازه بردارد]


 
 
گفتن چیزهایی که لازم نیست
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸
 

 

شاید حتی گفتنش لازم نباشد

همه دیگر باید فهمیده باشند

وقتی الهام میزبان کامنت هایش را جواب نمی دهد

وقتی اکانت فیس بوک اش را می بندد

وقتی

وقتی

وقتی

یعنی خیلی خیلی خیلی خسته و بی حوصله و دل زده است

یعنی همه ی اتفاق هایی که می دانید و می دانیم

خیلی خسته اش کرده

جوری که از دنیای مجازی خسته باشد

خسته

 

نه!

این وبلاگ تعطیل نمی شود

من از دنیای مجازی کنار نمی کشم

فقط یک مرخصی بلند مدت می خواهم

 

-حتی شاید نه آنقدر ها هم بلند-

 

پ.ن

کسی توجه نکند لطفا

فقط نخواستم

بی خبر بروم

بی احترامی کنم به دعوت و محبت دوستانم

عادت نداشتم به بی جواب گذاشتن آدم ها

-این جوری که این مدت اتفاق می افتاد و عذاب وجدانش عذابم را دوچندان می کرد-

فقط خواستم

بی احترامی نباشد

وگرنه

گفتن این حرف ها لازم نبود

 


 
 
و زندگی هنوز ادامه دارد
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦
 

  

بعد سوار قطار می شوی

و

برمی گردی

با جای خالی کتابها روی تختت

گریه هم نمی کنی حتی

وقتی همه چیز بدتر از آن است که باورش بکنی

 

به همین راحتی شروع میشود

کابوس هایی که روز و شبت را پر می کند

دلتنگی هایی که خنده هایت را رنگ پریده تر می کند

طعنه هایی که بی امان تر از تحمّل توست

 

به همین راحتی شروع میشود

نفرت از دنیای کثیف دُور و برت

تهوّع از آدم هایی که روزی فکر می کردی رفیقت هستند

نفرت از زندگی ای که می تواند بازیچه ی کینه توزی چند تا کثافت شود

 

به همین راحتی شروع می کنی

شعر گفتن را برای کتاب بعدی ات

و به ریش همه شان می خندی که فکر می کنند

با جمع کردن کتابت می توانند شکستت بدهند

به ریش همه شان می خندی

 

زنده ام

به طرز عجیبی زنده ام

و برای کتاب بعدی ام دارم شب و روز تلاش می کنم

بیشتر از قبل به مبارزه فکر می کنم

بیشتر از قبل عاشق شعرهایم هستم

بیشتر از قبل مواظبم که

حتما

حتما

حتما

هر روز قوی تر بشوم

 

اینها را نوشتم تا تمام کثافت های عزیز مطمئن باشند

کار من و آنها هنوز تمام نشده

آماده ام برای راند بعدی

 

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

برای همه ی روزهایی که گذشت

برای همه ی روزهایی که نیامد

برای خیابان هایی که پر از اعتراض و سرکوب بود

برای شب برگشتن به خانه و گریه کردن

برای صبح دوباره توی خیابان شعار دادن

برای شب خرداد که به آرامی یک مرثیه از روی تاریخ ما می گذرد

این عکس را نگاه می کنم

و خوشحالم

به خاطر شعر سی و یکم

که توی کتابم زندگی میکند

علی رغم همه چیز:

 

 

 (در این مکان عکسی بود از توله گرگ هایم درآغوش روحانی سبز خردادهایمان

پیش از آنکه سانسور به عمیق ترین لایه های متن برسد)

زنده بودن بدون تو مرگ است...

دکتر مهدی موسوی عزیز

فاطمه اختصاری عزیز

محمد حسینی مقدم عزیز

خوشحالم که هستید

خوشحالم که بودنتان باعث شده بدانم

What We Talk About When We Talk About Love?

و هر چند تا به حال هیچوقت این کار را نکرده بودم

این شعر تقدیم به شما

 

 

کابوس موروثی چهار نسل متداخل

 

نسل حال و آینده

خواب دیدم که بچّه ای غمگین

مثل یک مشت بسته ی لرزان

با لب کوچک چروک شده

گریه می کرد توی من: مامان!

 

- «نگهم دار توی تنهاییت

قول می دم که خوب باشم، خوب!»

بی صدا خواب می روم هر شب

تو فقط سر به گریه هات نکوب!

 

نسل قبل

بی صدا، با تهوّع از همه چیز

توی شب جمع می کنی خود را

دستهای چروک و لرزانت

مرده ای را می آورد دنیا

 

نسل قبل تر

گفته بودم که گریه خواهد کرد

آخرش مثل روز روشن بود

شعرها زندگی نمی زایند

گرچه او پاره ی تن من بود ↓

شعرها زندگی نمی زایند

  


 
 
انتخاب/ات
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳
 

  

از: الهام میزبان

به: همه دوستان خوبی که دارد

«من و توله گرگهای غمگینم

 از 15 تا 17 اردیبهشت

سالن اصلی (شبستان)

راهرو 19

غرفه 6 

در سخن گستر

منتظر دیدنتان هستیم»

 

 

 

 

انتخاب/ات؟؟!

«تفنگ رو نشونه گرفته بود و می گفت: یکی شون رو انتخاب کن!

داد می کشیدم و گریه می کردم

داد می کشیدم

دستش رو گذاشت روی ماشه

شروع کرد به شمردن

داد می کشیدم و گریه می کردم

داد می کشیدم

گریه می کردم

چشم هامو بستم و یکی رو کشیدم تو بغلم

بنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ!!!

داد می کشیدم

گریه می کردم»

این خاطره ی یک مادر در اردوگاه آلمان نازی برای انتخاب زندگی یکی از دو فرزندش نیست.

این خاطره ی من است وقتی بین تکه تکه کردن شعرهایم... و کشتن شعرهایم، پشت در «وزارت ارشاد» داد می کشیدم و گریه می کردم.

چشم هایم را بستم

و حالا

طرح جلد کتاب الهام میزبان

«بردن توله گرگها به مهد کودک»

زنده است. هرچند ردّ زخم ها روی صورتش هست. درست صفحه ی اول...

 

با این همه در نمایشگاه کتاب امسال اتفاقات خوبی در راه است:

فاطمه اختصاری را که می شناسید؟ همان دختر شیطانی که یک دنیا عصیان و انرژی را زیر چادر مشکی اش قایم کرده و با «رقص روی سیمهای خاردار» مدت هاست مخاطبان خودش را در ادبیات پیدا کرده و خیلی از زحمت های نشریه همین فردا بود را با عشق وعلاقه به دوش کشیده است.

«یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها»

 شعرها و دغدغه های فاطمه اختصاری است که قرار است خیلی چیزها را عوض بکند. مثلا تعریف شما را از یک بحث فمینیستی!!!

 

محمد حسینی مقدم را خیلی ها با «رابطه در دوران قاعدگی» می شناسند. هرچند به زودی قرار است اسمش پشت جلد ترجمه ی کتابهای «کورت وونه گات» عزیز توجه خیلی ها را جلب کند اما امسال در نمایشگاه کتاب به همه ما یاد می دهد:

« چگونه زرافه را در یخچال بگذاریم»

من مطمئن هستم که بعد از خواندن این کتاب، دیگر هیچ چیزی در جای قبلی اش نخواهد بود.

البته به جز فیل!!!!

اما شما هم حسابی مواظب خودتان باشید  وبرای پیدا کردن جواب سؤال هایی که یقه تان را می چسبد لطفا ً دست به دامن گوگل نشوید چون هیچ موتور جستجویی تا کنون موفق نشده ابعاد خلاقیت این پسر را بررسی کند.

 

همچنین وحید نجفی هم با همه متانت و آرامشش قرار است با

«پروانه در بایگانی»

میزبان شما در نمایشگاه کتاب امسال باشد.مطمئن هستم از دیدن همه شما خوشحال می شود و با آغوش باز شعرهایش پذیرایتان هست.

محمد ارثی زاد عزیز هم امسال در نمایشگاه کتاب منتظر است تا به همه بگوید

«من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم»

و واقعا می دانیم در دنیای امروز هیچ چیز سخت از آن نیست که همیشه شاعر باشی آن هم از نوع عاشقانه و دلچسب. مثل محمّد ارثی زاد...

شهرام میرزایی شاعر باجسارتی است که دارد «سکسکه های یک مست»

را با همه سختی هایش به نمایشگاه کتاب می رساند. امیدوارم موفق باشد و امیدوارم همه ی دوستان، بعد از خرید مبسوط!!! از غرفه «سخن گستر» پول کافی برای سکسکه های یک مست داشته باشند!

حالا اگر بعد از این همه غزل، دلتان هوای کمی ترانه کرده است می توانم یک آدرس خوب بهتان بدهم

سری به مینا ارشدی بزنید. قرار است با  «عشق یه دیوونه به ماه»

همه را در نمایشگاه کتاب پذیرایی کند.

 

و بالاخره پس از سال ها:

دکتر سید مهدی موسوی عزیز با همه لطف های همیشگی اش با عشق همیشگی اش و با محبت بی دریغ همیشگی اش به من و شعرهام امسال در نمایشگاه کتاب کنارمان است.

کتاب 300 صفحه ای ِ

«پرنده کوچولو، نه پرنده بود! نه کوچولو!»

 می آید کنار «پر از ستاره ام اما...»، «فرشته ها خودکشی کردند» و « اینها را فقط به خاطر شما چاپ می کنم»

کتابخانه ی کوچکم خیلی خوشحال است و مطمئن هستم کتابخانه های زیادی هستند که خوشحال می شوند. پس یادتان نرود به خاطر دل کتابخانه ی کوچکتان حتما ِحتما ِ حتما به غرفه ی انتشارات سخن گستر بیایید.

 

مخاطب عزیز!

از این که این قسمت شبیه پایانبندی برنامه های زنده ی تلویزیونی می شود عذرخواهی می کنم اما:

 

اسطوره ی آرامش

حتما همه ی شما کارهای گرافیکی خوب و متفاوط «وحید عرفانیان» را درنشریه ی مرحوم وعزیز «همین فردا بود» دید ه اید.

این بند اختصاصا ً می خواهد از وحید به خاطر ایده هایش در طراحی کتاب هایمان و به خاطر آرامش بی حدّش وقتی همه ما داشتیم از نگرانی می مردیم!!! تشکر کند.

همچنین تشکر خیلی خیلی ویژه از «محسن سراجی» و

نشر سخن گستر

که به چهار تا شاعر و چهار تا کتاب شعر، لطف زیادی داشتند و به همه دلداری دادند، وقتی هیچ چیز خوب به نظر نمی رسید.

 

که مشت می کوبم بفهمی واقعــــــــــــــــــا تنهام

بعد ازهمه گریه ها و خنده ها

بعد از این که روبروی آینه ایستادی و به جای مشت محکم کسی توی صورتت زل زدی

باز هم

شعر هست

شعر که می تواند به تو بفهماند

واقعــــــــــــــــــا تنهام

 

دلتنگی ام قایم شده پشت سلام ِ من

با گریه هایت پر شده بشقاب شام ِ من

هر چند ردّ ِ تازه ای روی ِ لباست نیست

من مطمئن هستم که امشب هم حواست نیست ↓

به بغض ِ سرگردان بین ِ گیر دادن هام

که مشت می کوبم بفهمی واقعا ً تنهام

ساکت نشستی در اتاقت مثل هر شب هات

یک اسم نامرئی نشسته گوشه ی لبهات

اسمی که جان می گیرد آرام آن ور ِ گوشی

توی خیالت هست هنگام هماغوشی

روی ِ تمام زندگی یک لایه ی خاک است

پیش تو تنها بودنم بدجور غمناک است

با گریه می آیی و می خوابی کمی پیشم

کابوس هایت پر شده از موی ِ ته ریشم

پا می شوی از تخت در ذهن خودت آرام

عق می زنی بوی تنم را در شب حمّام

روی ِ زمین می خوابی و در خواب می بینی

داری فرارم می کنی و باز هم آنجام

در گریه می لرزی، بغل می گیرمت تا تخت

پیش تو بیدار است امشب هم «منی» سرسخت

یک «من» که می کوبد به هر چه داشته هی مشت

به خاطرات روزهای واقعا ً خوشبخت

به پختن ماهی تمام عصر را با هم

به شورت خیست در تکان های طناب ِ رخت

به خنده هایت وقت ِ کارم، آن ور ِ گوشی

پا می شوی از تخت... و شلوار می پوشی

داری قدم هی می زنی در آشپرخانه

با گریه هایت پر شده بشقاب صبحانه

    


 
 
 
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
 

از پست قبل...تا حالا

 

از پست قبل تا حالا خیلی اتفاقات خوب و بد افتاده است     

مهدی موسوی دوباره برگشته به شهر لعنتی اش

(و کاش برگشته بود مشهد، پیش خاطرات سالهای خوب همه ما، وقتی می توانستیم توی زیر زمین یک مسجد پرت هفته ای  سه روز و هر روز چند ساعت جلسه ادبیات داشته باشیم...)

 

کارگاههای ادبی تهران دوباره شروع شده

(هرچند معصومیت و هیجان کارگاههای مشهد را نداشته باشد.

هرچند من و محمد حسینی مقدم دلمان بخواهد بیشتر از نصف بچه ها

را بیرون کنیم و مهدی موسوی را راضی کنیم برگردد مشهد

 و فاطمه اختصاری بتواند بیاید کارگاه و...)

 

جلسه نقد کتاب «گریه روی شانه تخم مرغ» در گرگان برگزار شد.سفر خوبی بود. اینکه درباره اولین کتاب پست مدرن جلسه نقد و بررسی بگذارند خیلی دلگرم کننده بود و...

 

من و احسان داریم سعی می کنیم با هم بهتر و بهتر و بهتر باشیم

داریم سعی می کنیم سه نفری (من و ادبیات و احسان) زندگی خوبی

 داشته باشیم

(تو سعی خود را کردی،تو سعی کردی...و...)

 

دوستانم در جلسه تاریخ یک وبلاگ خوب راه انداخته اند که

 خلاصه مقالاتشان را می توانید اینجا بخوانید

http://www.khanesh.blogfa.com 

با پویا میهن پرست شمع درست کردم که خیلی لذت بخش بود، فیلم نامه اش را خواندیم  که خیلی خوب بود و به من کلی فیلم خوب داد که ببینم

(کاش پویا وبلاگ داشت که می توانستم لینکش را اینجا بگذارم.که هر وقت دلم خواست بروم شعرهایش را بخوانم.که...)

 

استاد این ترم کلاس زبانم یک ویژگی خیلی خوب دارد.

اجازه می دهد خیلی بیشتر از حد کتاب  توی کلاس بحث کرد.

به نظرم بهترین ویژگی یک کلاس زبان است

(دارم یواشکی از او تشکر می کنم)

 

خب اتفاقات بدی هم افتاد

چند نفرمردند که دوست نداشتم بمیرند مثلا یکی شان پدر بزرگم بود

(آری رسم روزگار چنین است...)

مهدی موسوی را کلی اذیت می کنیم. مثل همیشه!

 

نمی توانم هرهفته بروم کارگاه تهران و این خیلی دلتنگم می کند

 

درجلسه نقد گرگان خیلی ها هنوز دنبال بحث هایی مثل

 (چرا غزل پست مدرن؟)

(مگه غزل هم می تونه پست مدرن باشه؟)

 (جامعه ما هنوز مدرنیته رو تجربه نکرده چه جوری شما شعر پست مدرن می گین؟) و ... بودند

دیگر گوشم از شنیدن این جملات خسته  شده است.

 وقتی می بینم کسی حاضر نیست سه تا مقاله (تبار شناسی غزل پست مدرن ) بخواند و قومی را ازشنیدن  این بحث کهنه برهاند!!!

(فقط جمله رو حال کردین؟)

 

من هنوز هم احسان را اذیت می کنم(هرچند دلم نمی خواهد)

 او هم هنوز گاهی خیلی دلتنگ و نگرانم می کند(هرچند نمی داند)

 

چند وقتی به خاطر امتحانات لعنتی ام نمی توانم جلسه تاریخ بروم

 نمی توانم کلاس ورزش بروم نمی توانم فیلم ببینم و نمی توانم زیاد شعر بگویم...

هرچند شعری مثل این باشدکه تنها پناه لحظه های...

 

و اما شعر:

 

این شعر بدون هیچ ربطی هدیه تولد الهام است وقتی  دارد هر سال به دنیا می آید و هر سال سعی می کند شاعر خوبی باشد.

حتی اگر لازم باشد برای این کار

 خلاف همه ی آبهای دنیا شنا کند....

 

 در تنفس های ِِ کشدار ِ همه

توی خواب ِ ظهر ِ تابستانی ِِِِِِ ↓

زیر ِِِ باد ِ گرم ِِِ پنکه در اتاق

فکر در رفتن به تو هر ثانیه

 

غلت هی خوردن به سمت پنجره

بی صدا از خواب مامان رد شدن

پا برهنه روی ِ موزائیک داغ

با تنی خیس از عرق در پیرهن

 

سمت یک نمناکی  ِ دلچسب و سرد

توی انباری تاریک حیاط

می رسم به پله های که مرا

می برد پایین،به سمت دستهات

 

لمس یک آغوش ِ غمگین تر که باز...

حس خوب ِ بودنت روی تنم

حس دستی آشنا و ملتهب

که فرو رفته است زیر دامنم

 

 

لا به لای شیشه ی ترشی و رب

در بغل می گیری ام محکم ولی

لرزش گنگی یواش از سینه ام

می رود پایین   .

                  .

                  .

                  .

                     : دوسِت دارم علی!

                 

باز هم مامان صدایت می کند

می پریم از خواب در آغوش هم

-  خواهرت کو؟

: پیش تو خوابیده بود!

تو برو داخل... می رم پیداش کنم.

سایه ی کفشت گذشت از پنجره

دور شد کم کم صدای گنگ پات

بی تو در بغضم فرو تر می روم

 توی انباری ِ تاریک ِ حیاط

 


 
 
امروز درست یک ساله و یک ماهه و یک روزه که...
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳
 

امروز درست یک ساله و یک ماهه و یک روزه که...

 

1

این پست می خواهم برای تو بنویسم

                                              تو

امروز واقعا و دقیقا یک سال و یک ماه و یک روز است که داریم توی شناسنامه هم زندگی می کنیم

و من دارم به این همه روز فکر می کنم که گذشته است.

به چیزهایی که با هم گذرانده ایم

و به چیزهایی که بدون هم گذرانده ایم

و دارم فکر می کنم که کدامش بیشتر بوده

کدامش؟

دارم به بیت هایی فکر می کنم که همه چیزش تو بودی

و بیت هایی که گریزی بود از ناگزیرهایی که تو بودی

 

 

 

همه این "تو" های بالا احسان است

احسان آدمی است که هر ماه برای من کتاب می خرد چون می داند که هیچ چیز به اندازه کتاب خوشحالم نمی کند

احسان آدمی است که وقتی حالم بد است اول سردرگم می شود،بعد عصبانی می شود،بعد به من زنگ می زند وپای تلفن برایم شعر می خواند،شعر می خواند،شعر می خواند....

احسان آدمی است که همیشه مرا... و خودش را در تردیدهای زندگی غرق می کند

احسان آدمی است که خیلی ویژگی های خوب و بد متفاوتی دارد اما مهم ترازهمه این است که حتی وقتی ناراحت است،حتی وقتی عصبانی است،حتی وقتی غصه دار است باز هم من را دوست دارد و من با تکیه به این دوست داشتن است که دارم ادامه می دهم...

 

2

این شعر خیلی قدیمی است که دوستش دارم و دارم این جا می گذارمش چون...(ر.ک 4)

 

قورمه سبزی خورشت غمگینی ست ،که فقط روی میز یخ می زد

تلفن زنگ می زند به تو، دست گیجی شماره ام را رد

 

می شوم از کنار پنجره ای ، که تو را قاب کرده در خوشبخت

مثل جشنی که توی خانه ی من ، مرده در گریه های بیش از حد

 

زندگی ام دو اسم پنهان شد، گوشه ی یک شناسنامه ی خیس

من و من،من...ومن...ومن، ومن،من و من،من...ومن...وتو!؟شاید

 

قورمه سبزی خورشت بدبختی ست ، که سه سالست منتظر مانده

روی میزی که یک طرف "من"بود ،آن طرف سایه ی "تو" که باید/

 

می روی تا دوباره "تو" باشی  ،که فقط یک صدای ترسویی

که مرا قطع می کنی هرشب ،پشت هـی بوق های هـی ممتد

 

3

 

امروز درست 44 روز از آخرین باری که صدای دکتر موسوی پای تلفن داشت خداحافظی می کرد گذشته است

و من دارم به اتفاق هایی فکر می کنم که در این 44 روز گذشته است

اتفاق هایی برای من

و اتفاق هایی برای موز ماهی ها

دارم به بیت هایی فکر می کنم که برای کسی خوانده نشده

و بیت هایی که گفته نشده

 

دکتر مهدی موسوی آدمی است که وقتی خوب شعر بگویی برایت کتاب می خرد (آن هم ایرج میرزا که من واقعا عاشقش هستم)

دکتر مهدی موسوی آدمی است که حتی اگر خیلی سال باشد که شاگردش هستی بازهم اجازه نمی دهد دیر بیایی کارگاه

اجازه نمی دهد توی یک هفته کتاب نخوانی

اجازه نمی دهد توی یک هفته فیلم نبینی

اجازه نمی دهد توی یک هفته شعر نگویی

دکتر مهدی موسوی آدمی است که حتی وقتی دعوایت می کند،حتی وقتی سرت داد می زند،حتی وقتی توی جشنواره غزل پست مدرن اشکت را در می آورد می توانی ته چشمهایش ببینی که دل نگران ادبیاتی است که خیلی هایی که من می شناسم و ادعا دارند دل نگرانش نیستند

دکتر مهدی موسوی آدمی است که حتی وقتی به سفر نامعلومی رفته آدم مطمئن است برمی گردد،کارگاهش را باز می کند وهمه چیزهایی که دوست داری را ادامه می دهد...

 

4

 

این شعر نصفه را خیلی دوست دارم

خیلی زیاد

 

چیزی نخواستن وسط احتیاج ها

در هیچ جا جا نشدن توی هیچ جا

 

دنبال دکمه ای به جلو یا عقب تری

که از همین،درست همین لحظه بگذری

 

تو مثل هیچ چیز نبودی به جز مدام

سیگار های قایمکی روی پشت بام

 

افتادم از تو سمتی که تکیه گاه بود

تکیه به چشم هات زدن اشتباه بود

 

 

این جا نوشتمش چون راحتم نمی گذاشت تا شعر تازه تری بگویم

چون آنقدر مرا در خودش حل کرده بود که نمی توانستم ازش بگذرم

چون جرات نداشتم  ادامه اش بدهم...

 


 
 
 
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٦
 

     آدم هیچ وقت نمی تواند پیش بینی کند طی یک سال چه اتفاق هایی که ممکن است برایش بیافتد. 

   جمله ی بالا یک حقیقت احمقانه است.

   مطمئن بودم کارگاه سید مهدی موسوی یک روزی تمام می شود

   مطمئن بودم دوران ایده آل گرایی های دانشجویی یک روز تمام می شود

   مطمئن بودم از دوست داشتن تو به این راحتی ها نمی گذرم

   مطمئن بودم خودم را خفه هم که بکنم باز هم نتیجه انتخابات...

   مطمئن بودم سال بعد،دم سال تحویل باز فکر می کنم:

 آدم هیچ وقت نمی تواند پیش بینی کند طی یک سال چه اتفاق هایی که ممکن است برایش بیافتد

    .

    .

    .

   یک دوست خوب دارم،که دارد با یک دوست خوب دیگرم عروسی می کند(لزبین نیستند!!!یکی خانم است یکی آقا)

  یک دوست خوب دارم که از دست یک دوست خوب دیگرم ناراحت است.

  یک دوست دارم که از دست خودم ناراحت است

  یک الهام میزبان هست که از دست خودش ناراحت است

   چه دنیای غریبی....

   جلیل صفر بیگی می گوید:

  ما خیر ندیدیم از سال قدیم

  این سال جدید نیز تحویل شما...  

      

     - امام زاده...آقا...قا...اِما...اِما ...زاده؟

     [ پراید گیج به سرعت به راه افتاده]

     زنی که روسری اش را گره زده به مرد

     چه طور جامانده روی بغض این جاده 

    : یواش...حال ِ من و بد...یواش تر....دارم

    [ صدای ترمز ِغمگین،صدای  ِ فریاد ِ...

    صدای پر زدن ِ خیس ِ بچه گنجشکی

    که می پرد به جلو در خلاف ِ این باد ِ... ]

              !      !      !    

    «حضور ِ محترم ِ آدمی که جا مانده   

     اگر هنوز “منی”خاطر ِ شما مانده   

     زمان: دوساعت بعد ِ سه شنبه ی قبلی    

     مکان: مچاله ترینِ مسجد سما ِ...»   

                                           مانده    

     دو بسته شمع فقط از زنی که مدت هاست  

     کنار صحن ِ تو در حسرت شفا مانده    

                 *     *    * 

      نگاه کرد به شش پاکتی که شش سال است  

     در انتظار ِ رسیدن به.... سال ها مانده 

     نگاه کرد به یک روسری ِ سرگردان  

     که روی ِ تابلـوی احتیـاط جـا مانـده

             !      !      !  

     نشسته منتظر هیچ،روی سجاده

    کجا فرار کند آدمی که افتاده

    درون ِ چاه ِ خودش از تمام ِ حسرت ها

    کجا فرار کند از خودش در این جاده ؟

   نشسته است فقط توی ِ کوره راه ِ خودش

    و به صدای اذانی که نیست دل داده

   نشسته گریه کند سمت ِ  حرکت ماشین

    - امام زاده...آقا...قا...اِما...اِما ...زاده؟    

          !      !      !   

     دری که بسته نبوده،دری که وامانده   

     پرنده ای که تمامی ِِ سال را مانده   

     کنار ِ بی کسی  ِ مرد ِ بی سرانجامی 

     که از زمین و زمان ِ خودش جدا مانده  

    که یک اشاره غمگین به آخر ِ راهست  

    -امام زاده کجا رفته؟....کُ ...کجا مانده؟ 

    پرنده ای که فقط پر کشیده از این شعر   

    که توی  ِ جیک...فقط جیک... جیک... جا مانده