گربه ای در خانه ی خالی

برای عشق که تنها پناه آدم هاست...
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠
 

پرسید:چرا برای تک تک بچه ها وقت می گذاری؟چرا بهشون زنگ می زنی؟چرا اینقدر همه شون برات مهم ان؟حتی کسایی که خیلی نمی شناسیشون؟

گفتم:چون شاید یکی شون درست تو همون لحظه به این تلنگر احتیاج داشته باشه.که عوض بشه.که زندگی اش رو بسازه

گفت: اما...

و در سه نقطه های بعد یک دیالوگ منطقی داشتیم

تنها چیزی که ناگفته ماند بی منطق بودن زندگی بود

 .......

 

امروز 10 مهر است

آن روز اما یکی از خردادهای بی اتفاق بود

آن روز که سید مهدی موسوی بدون تبعیت از منطق وقت گذاشت تا به سوال های خام,پیش پا افتاده و خودبزرگ بینانه ی یک دختر 16ساله ی  دبیرستانی جواب بدهد

آن روز یک اردیبهشت بی اتفاق بود که سید مهدی موسوی وقت گذاشت تا با تردید های یک دختر دانشجوی 20 ساله قدم بزند

آن روز یک روز بی اتفاق بود

وقتی سید مهدی موسوی بی منطقی را ترجیح داد

و الهام میزبان شاعر به الهام میزبان خالی ترجیح داده شد

کلمه ها به سکوت ترجیح داده شد

این پست تبریک تولد به شمع ها و کیک ها و عکس ها و لبخند ها ترجیح داده شد

 .......

امروز 10 مهر است

و سید مهدی موسوی درراه های دور,یک دوست غمگین دارد که شب را تا نیمه گریه کرده (خیلی یواش البته.تاپروچیستا بیدار نشود,تا احسان نگران نشود) گریه کرده و شعر نوشته.وسط مصرع ها ,پتوروی احسان مرتب کرده.به پروچیستا آب داده. و به عشقی فکر کرده  که زندگیشان را گرم و روشن کرده است.وسط مصرع ها بین مادر بودن و شاعر بودن,بین همسر بودن و شاعر بودن,بین خوشبخت بودن و خود بودن,رفته و برگشته.خوشبختی هایش را مزه مزه کرده.احسان را...پروچیستا را...شعر را...

خوشبختی
"بودن" را

خوشبختی "شعر
بودن" را...

 .......

 

امروز 10 مهر است

و این دوست دور,دوست ِ
خیلی دور جز همین کلمه ها چیزی برای هدیه دادن ندارد

(یا اگر دارد,کلمه ها را ترجیح می دهد)

 ....

گفت: دلیلش را می دانم

گفتم:دلیل چه چیز را؟

گفت:...

اما در سه نقطه ها,عشق ساکت ماند و تماشا کرد.

 ....

این شعر را برای
خوشبختی هایم گفته ام

این

شعری است برای شعر

 

دنیای بیهوده,زن ِ تنهای بیهوده

دلتنگی ای که در تمام لحظه ها بوده

خوابیده در بیداری ِ بی اتفاق ِ تو

خاموش مانده زیر ِ سو سوی چراغ تو

عضوی تهی با احتمال ِ صفر درصد بود

که بین "خوشبختی" و "خود بودن" مردد بود

تردیدهایش را بغل می کرد و می خوابید

از عشق می ترسید,از اسم تو می ترسید

از رد پای تو ته ِ مخفی ترین دل دل

حس ِ جنون در فکر های یک زنِ عاقل

از مرزهایی که پر از میل شکستن بود

از ترس های آدم گیجی که فعلا بود

از این همه ترسیده بود از فکر داغ ِ تو

یخ بسته بود از احتمال ِ اتفاق  تو

یکهو کش امد در سرش دیوانگی با درد

عق زد!

و خود را از خود  ِترسوش خالی کرد

 ....

خالی شد و  پر شد تنش از رد پای تو

روشن شد آهسته دلش از حرف های تو

روشن شده, مثل چراغی در شب کشدار

خاموش تکیه داده به دلتنگی دیوار

روشن شده در شعر ها و بی قراری ها

سو سو زده در خالی ِ چشم انتظاری ها

حالا تمام لحظه ها را تا تو برگردی

درباد می لرزد دلی که روشنش کردی

 

 

           

 


 
 
بیهوده...
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢
 

زن همه چیز را آماده کرده بود

دسته بندی کرده بود

مرتب روی میز چیده بود

بعد زل زده بود به تقویم و حس کرده بود چیزی کم است

تمام این ده روز

تمام این ده شب و ده روز

چیزی کم بود

چیزی که بیهوده منتظرش ماندم

چیزی که پیدا نشد و هیچوقت نخواهد شد

زن حوصله توضیح دادن نداشت

حوصله جنگیدن نداشت

حوصله ادامه دادن نداشت

زن نه می خواست و نه می توانست

قبول کردم

خیلی راحت تر از آنچه که فکرش را می کرد قبول کردم

دیگر شب ها و روزها  را نمی شمارم و منتظر چیزی نخواهم بود

شما هم منتظر چیزی نباشید

زن حوصله توضیح دادن ندارد

 

 

و اما شعر

بی هیچ حرفی

بی هیچ توضیحی

بی هیچ انتظاری

 

 

لیوان من را پر کن از سم اضافه

از چشم های خالی ِ مرد کلافه

از گریه ی یک بچه در دلشوره ی شب

از دل دل ِ چاقو که خونی بوده اغلب

از مرگ که یک گوشه افتاده است و خواب است

لیوان من را پر بکن حالم خراب است

حالم خراب است و کسی چرخیده در من

هی گریه های یک نفر پیچیده در من

افتاده در رگ هام یک مرد روانی

خون خواسته با فحش یا با مهربانی

کوبیده مغزش را به سلول ِ عصب هام

بیدار بوده در سکوت نیمه شب هام

خوابیده با من در تب ِ یک میل مبهم

خالی شدیم و پر شدیم از درد کم کم

خالی شده,لیوان من را پر کن از او

خالی بکن من را ازین تردید ِ چاقو

از گریه های بچه با لبهای معصوم

از چشم های خالی ِ یک مرد مسموم

خالی بکن من را که حال شب خراب است

مرد روانی با خودش در رختخواب است

بیرون زده انگار از سلول ِ خالی

چسبیده خون به پرزهای ِ داغ ِ قالی

چسبیده چاقو به تن ِ مرد ِ کلافه

لیوان ِ من را پر کن از خون ِ اضافه

لیوان ِ من را پر بکن حالم خراب است!

از بچه ای که در من افتاده است و خواب است

لیوان من را پر کن از ویرانی از سم

لیوان من را پر کن از این میل مبهم

لیوان من را پرکن از لیوان بعدی

که بچه مانده... و تب ِ هذیان بعدی

 

 

 


 
 
سال!می فهمی؟
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳٠
 

فلسفیدن چیزی نیست الا مهیا شدن برای مرگ.

سسیرون

 

خیلی چیزها در رومزه ما,به سادگی, تعبیر زندگی است.مثلا همین وبلاگ به روز کردن.خود من بارها پست وبلاگم را با این جمله شروع کرده ام: "زنده ام..."

اما اگر بخواهیم فرویدی به قضیه نگاه کنیم این همه تلاش برای تاویل هر نشانه کوچکی به زندگی, نشان از یک ترس عمیق, یا یک آگاهی عمیق در نهان ترین لایه های وجودی ما دارد.ترس و آگاهی ای که دائم در تلاشیم با اثبات خلف آن, خود را تسکین دهیم و یا بیشتر,بر آن غلبه کنیم.

مهمترین دستاوردهای تاریخ بشری هم,با وجود آبشخورهای متفاوت و گاه متناقضی که دارند,عموما در مکتوم مانده ترین ریشه ها مشترک اند و این اشتراک چیزی نیست جز میل دیوانه وار به بقا.

با وجود همه ی اینها,گاهی پدیده هایی رو به روی ذهن قرار می گیرد که موجب یک درنگ کوچک در تمام این فلسفیدن ها می شود.

مرگ!

مرگ در هر صورتی که به ملاقات ما می آید,یک لحظه سکون عمیق به همراه دارد.چه وقتی خبر مرگ یک ناشناس را پشت شیشه اتومبیلی پشت چراغ قرمز می خوانیم.چه وقتی این مرگ به تیتر اول خبرهای شبانگاهی تبدیل می شود.چه وقتی عزیزی را از دست می دهیم و چه وقتی - و حتی بیشتر از هر زمان دیگر- مرگ با صورت یک آرزوی خودخواسته برما ظاهر می شود

این آخری خصوصا ما را بیش از هرچیز می هراساند.چرا که در سایر اشکال,مرگ اتفاقی است بیرونی.امری که خارج از ما,برای کسی غیر ازما, و به شکل یک امر تحمیلی رخ داده است.جوری که می توانیم نفسی از سر آسودگی بکشیم.یک لیوان آب سرد بنوشیم و به آن موجود بی نوایی فکر کنیم که به دام مرگ افتاده.و در عمیق ترین لایه های روحمان خرسند باشیم از اینکه ما هستیم.که همیشه و برای همیشه هستیم.

ما به مرگ دیگران فکر می کنیم

برای مرگ دیگران اندوهگین می شویم

در غم مرگ دیگران سیاه می پوشیم

اما خود همواره هستیم.زیرا ناخودآگاه ما از جنس بودن است و نمی خواهد - و اساسا نمی تواند- نبودن خود را متصور شود

ما حتی وقتی به مرگ حود فکر می کنیم هم باز در هیئت دوربین,شاهد همه اتفاق ها هستیم.از آن بیشتر,ما؛مرکز همه اتفاقاتی هست که تصور می کنیم.گویا در نبودن ما همه چیز حول ما خواهد چرخید

اندوه دیگران برای مرگ ما

فکر کردن به ما

شادی نارفیقان ما

مجلس ختم ما

سنگ قبر ما

وصیت نامه ما

روزهای خالی بعد از ما...

این همه یعنی بودن ما

بودن ما به شدیدترین شکل ممکن.

اما خودکشی چیز دیگری است.خودکشی ریشخندی است به همه ی فلسفیدن ها.به همه ی درد جاودانگی ها.به همه برهان های مثلا عقلی که چیده ایم.به همه ی نباید های مذهبی که نومیدانه تلاش می کند وزنه ی زندگی را سنگین تر نگاه دارد.

خودکشی ریشخندی است به ما... به خودِ ما   

مرگ,مجموعه مقالاتی است از نویسندگان,روانشناسان و فیلسوفانی که بار دیگر دچار این درنگ شده اند.از هیوم و بیکن تا نیچه و هایدگر.از فروید و یونگ تا کامو و دریدا

مرگ را ورق بزنید

بگذارید روحتان دچار این درنگ نابهنگام شود.

 

 

احتمال دقیق و سرسختی است

که به یک کسر تازه چسبیده

عشق مثل کبودی سمجی

به گلوی جنازه چسبیده

 

احتمالی که گیج/می گردد

ته لیوان حل شده در سم

بعد با دست های سِر شده اش

به تنم چنگ می زند محکم

 

بغلش می کنم... و می خوابیم

در سکوت پزشک قانونی

شب نفس می کشد... و می چسبد

به تن یک ملافه ی خونی

 

با تشنج به تخت می چسبد

احتمال از گلوی عاشق تو

بعد دم می کشد دو قرصِ برنج

وسط خودکشی ِ هق هق ِ تو

 

تهِ لیوانِ گیج می خوابد

عشق با چشم های مبهوتش

که سه سال است یک نفر هر شب

بغلم کرده توی تابوتش

 

که سه سال است...سال!!! می فهمی؟

احتمالت ضعیف تر شده است

در سکوت پزشک قانونی

چشم من... و ردیف "تر" شده است


 

 

ن

نکته:متاسفانه نتوانستم  وبلاگ را سروقتبه روز کنم.اما تاریخ و ساعت ارسال را ویرایش کردم.به احترام آزیتا

به خاطر آخرین روز تیر,که ویرانم کرد


 
 
خب!گرفته است!
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٧
 

خیلی بابت این تاخیر متاسفم اما این چند روز:

 مریض شدم

کاغذ چرک نویس شعرم را جایی جا گذاشتم

فایل شعرم را اشتباها پاک کردم

نتیجه نظر سنجی پرشین بلاگ را خواندم

دائم خواب آزیتا را دیدم

و خیلی اتفاقات خنده دار و گریه دار دیگر که هرکدام به تنهایی برای یک هفته تاخیر کافی بود

همه ی اینها یعنی عذرخواهی از مخاطبی که مشغول رای دادن به "من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم" است

 

شعر یا نه؟

 

شش ماهی می شود که دبیر بخش غزل پست مدرن سایت شعرانه هستم .

 این مدت از دوستان زیادی کار منتشر کرده ام.طبعا دوستان خیلی زیاد دیگری هستند که شعرانه هنوز چشم به راه کارهایشان هست

من و شعرانه خوشحال خواهیم شد اگر کارهایتان را به همراه یک بیوگرافی کوتاه و یک عکس به دستمان برسانید

تصمیم با شماست.شعر...آری یا نه؟

 

روش خطرناک

برای انجام هرکاری راه های مختلفی وجود دارد.

روش من معمولا معجونی است از تفریح و تنبیه!

اما شما که در دسترسم نیستید متاسفانه بخش بسیار شیرین  و پر طرفدار,یعنی دومی را ازدست می دهید

برای همین اکتفا می کنم به همین که بگویم

برای شروع روانشناسی,این فیلم را دوباره ببینید

 

 

پستان خالی/چشم های پر

حالا که هر لحظه از خواب و بیداری ام  با دغدغه شیر دادن به دخترم می گذرد,روزهایی پیش می آید که کابوسِ پستان های خالی چشم هایم را پر می کند

بعد فکر می کنم به شعر

و به خودم قول می دهم هیچ وقت نگذارم رهایم کند

به خودم قول می دهم تسلیم هیچ چیز نشوم

به خودم قول می دهم قولم را فراموش نکنم

بعد شعرم را تایپ می کنم

 شعرم توی سفیدی کاغذ می خوابد

خالی می شوم

پروچیستا توی تختش می خوابد

با دو پستان خالی به سقف زل می زنم

به خودم قول می دهم چند لحظه ی بعد که خوابش عمیق شد بلند شوم و وبلاگم را به روز کنم

 

 

افتاده از ماه بلند و روشنش پایین

یک آدم تنها درون یک زن غمگین

یک زن که قلبی کهنه و پستان خالی داشت

که قرص های زرد و یک درد خیالی داشت

که ماه دور و روشنی بر روی یخچالش

و آدم تنها تری در زیر قالی داشت

در قرص هایش زندگی می کرد,می خوابید

با گریه توی بیت هایِ بعد می پاشید

افتاده از ماه بلند و روشنش بالا

یک آدمِ تنها درون آدمی تنها

یک آدمِ خالی شده از قرص های ماه

مصرف شده با آب بعد از هق هقی کوتاه

خوابیده با تنهایی و شهر و خیابان هاش

چسبیده به سرگیجه های دور میدان هاش

افتاده در سطل زباله بسته ی خالی

جامانده چیزی از تنش زیر تن قالی

خوابیده با پستانِ خالیِ زنی غمگین

افتاده از خاموشی هر ماه به پایین

خوابیده,مثل قرص های زرد خوابیده

با گریه توی ِ بیت های ِ قبل پاشیده

 

 

 

 

 


 
 
تقدیم به... تاریخ
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱
 

 

می خواست خوشبخت باشد

می خواست جوانه بزند

می خواست به تو تقدیم شود

اما

خرداد خسته بود

از ادامه دادن خود خسته بود

غمگین شد و پوسید

و تقدیم شد به تاریخ...با گریه و خون

 

دلش گرفته شب خرداد,پتوی ِ گریه بغل کرده

چهار بسته فراموشی,درون لیوان حل کرده

دلش گرفته از این خونی,که توی خاطره اش جاریست

ازین شب ِ شب ِ طولانی, که غیر قابل بیداریست

از اسم گیج ِ حقیقت که,لباس تعزیه پوشیده

دو دست ِ سبز ِ جوانی که, درون ِ باغچه پوسیده

از اینکه پشت ِ سرش درد است,ازینکه عاقبتش شوم است

از اینکه باز در این شب به, ادامه دادن محکوم است

دلش گرفته ازین شعر و,ازین ادامه ی فصلی سرد

وباز توی ِ سکوت ِ صبح,کسی به تیررر بسته شده با درد


 
 
خانه ی کلمات
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱
 

خانه ی کلمات

انسان در جهان کلمات زندگی کرده و خودش را در این بستر تحقق می بخشد

بستری مواج با کرانه هایی ناپیدا

یکی از این کرانه ها-و البته یکی از زیباترین آن ها-شعر است

چیزی که  انسان را شکوفا می کند

مرزهای بودن انسان را گسترش می دهد

و او را باز آفرینی می کند

همانطور که هایدگر می گوید:انسان مادام که گمان می کند ارباب زبان است در توهم به سر می برد,چرا که زبان ارباب اوست.وقتی شخصی واقعا به سخن گفتن اهتمام می کند و نه اینکه وراجی و ژاژخایی کند,واقعا او نیست که تعیین می کند چه می گوید,بلکه سخن او را هستی برای او تعیین می کند,یعنی درونیترین ذات اشیا

 

درباره شعر  مجموعه مقالاتی است از سری کتاب های ارغنون درباره ی جهان شعر

از یررسی دبدگاه شاعرانی  چون  والری,تا فیلسوفان متقدمی مثل افلاطون با متاخرینی همانند هایدگر

از نگاه به رومانتیک ها,تا تعمق در نوآورانی مثل سیلویا پلات

از همه چیز تا همه چیز...درباره ی شعر

با این همه توضیح لازم است توصیه کنم که نگاهی جدی به آن بیاندازید؟

 

 خانه ی جن ها

 شعر

جهان شعر

و دنیای من,درونیترین ذات من

وقتی در خانه شعر زندگی میکنی,همیشه این خطر را می کنی که شبحی سرگردان باشی,در دست شیطنت کلمات

این خطر کردن,روح تورا مچاله می کند.اما درست به همین دلیل است که در لحظه ی پایان شعر,وقتی اشباح سرگردان را به دام انداخته ای,حس می کنی بالاخره,آن کالبد گریزان را به دست آورده ای.می توانی قدم بزنی...می توانی برقصی...می توانی زندگی کنی...

 

این هم کالبد تازه ی من,در صف بی قرار اشباح

 

 

دوباره آمده به دست هاش بسته حنا

عروس آورده توی خانه ی جن ها

لباس تور تنش کرده,سُرمه مالیده

دو مشت نقل ته ِ بیت قبل پاشیده

لباس تور تن بچگی ِ دود شده

که چشم هاش ورم کرده و کبود شده

عروسکش جایی توی راه افتاده

درون  ِتاریکی یک نفر هلش داده

و بعد روی ِ دهانش دو دست لاغر و خیس↓

فشار آورده جن ِ پیر و خسته که: هیس!

سکوت ِ خانه جن ها,شب ِ پر از کابوس

صدای ِ هق هق یک بچه در لباس عروس

صدای لرزش ران هاش و خیسی ِ دامن

صدای خنده ی جن ها,صدای جر خوردن

یواش حرکت خون در لباس پاره ی زیر

تن ِ کبود شده توی دست جن ِپیر

دو دست یخ زده که به سکوت چسبیده

و اشک هاش ته ِ بیت بعد پاشیده

که بازی اش حالا واقعی ست,مثل جنون

عروسی اش شده

 اما

 میان
گریه  و خون

 


 
 
می کشم آخرین نفس ها را...
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٧
 

دلتنگ شبیه تاب,بعد از بازی

وقتی مدت زیادی می گذرد و وبلاگ به روز نمی شود آدم به نقطه ای می رسد که انتظاراتش بی خودی بالا می رود

مثلا منتظر یک شعر خوب می شوی برای به روز شدن.بعد شعر خوب میگویی,منتظر می شوی که یک مناسبت ویژه میشوی.بعد مناسبت ها می رسد اما تو منتظر یک حادثه شگفت انگیز هستی. حادثه ای که...

من اما از آن دسته آدم هایی هستم که هیچ وقت روشم را عوض نمی کنم.حتی وقتی می بینم که این انتظارهای بیهوده دیوانه ام می کنند.حتی وقتی کلی شعر منتشر نشده روی دستم مانده که هی برای به روز کردن وبلاگ کنار گذاشته ام

کسی چه می داند؟شاید یک روز دنیا روشش را عوض کرد

آنوقت حادثه ها آنجور که من دلم می خواهد اتفاق می افتد

یک شعر خوب می گویم و مناسبت ویژه ای می رسد با یک حادثه ی شگفت انگیز!جوری که هیچ بهانه ای برای دیر کردن باقی نگذارد!

تا آن روز....

خیلی دور...خیلی نزدیک

گلوله ی جنگی توی آغل و اصطبل

صدای گریه ی بچه,صدای ناله ی طبل

صدای پوتین ها روی خاک خون خورده

نفس کشیدن نوزاد یک زنِ مرده

نفس کشیدن یک انقلاب و آدم هاش

و تیتر داغ خبر:نطق تازه ی خفاش!

جلوی تلویزیون با دهان وا مانده

دو چشم خیره که روی جنازه ها مانده

دو دست قفل شده روی دکمه ی خاموش

سکوت دیپلماتیک در میان توده ی موش

سکوت کردیم و خون تازه تر می خواست

جهان تشنه فقط بیشتر خبر می خواست

جهان به بمب,به مرگ و گلوله معتاد است

تفنگ جنگی تو دست بچه افتاده است

که ترکش افتاده  روی گریه اش هر شب

دویده سر گردان توی صبح های حلب

گرسنه,مثل گلوله که در پی ِ بدن است

شبیه آزادی که همیشه شکل زن است

به خون کشیده شده از تجاوز و از عشق

و تکه تکه شده مثل کوچه های دمشق

به گریه افتاده مثل سوریه با درد

به زور فتح شده,مثل جبهه های نبرد

تفنگ جنگی ِ تو ارث خونی ات بوده

که بازمانده ی قلب عفونی ات بوده

شبیه قلب زنی که بدون شک مرده

و بچه اش مانده روی ِ خاک خون خورده

 

 

 

لحظه ی گیج ِ سال ِ نو بی تو

گریه کردن یواش خندیدن...

 

هر سال به خودم می گویم سال جدید را خوب ِ خوب میگذرانم.

با نبودن آزیتا کنار می آیم

با بی رحمی دنیا

با سیل اتفاقات بد

با بی تفاوتی مردم

هرسال به خودم می گویم سال جدید رامثل یک زن خوب ِرام می گذرانم

هر سال...اما...

 در این بین یادم هست که یک جایی در این پست,پیشاپیش سال نو را به شما خواننده محترم تبریک بگویم

 

تا همین الان برای سال نود و دو کلی برنامه چیده ام

تصمیم گرفته ام مثل همه ی آدم های منظم در سال آینده وبلاگم را هر ماه به روز کنم!!!!

باور کنید تصمیمم کاملا جدی است.

راستش وقتی دیدم در سال نود و یک,چهار پست بیشتر ندارم خیلی از خودم عصبانی شدم

همینجا قول شرف می دهم!

(در ضمن صد آفرین به خوانندگان تیزهوشی که به همین زودی متوجه سست بودن بنیاد این عهد شدند!آفرین!معلوم است که شما مقدمه پست را با دقت خوانده اید.خوشم آمد :)

و اما عشق... 

کارگاه یکشنبه ها در اولین یک شنبه بعد از تعطیلات نوروزی دوباره شروع می شود

تکالیف عید هم به ایمیل بچه ها ارسال خواهد شد

همه کسانی که تمایل دارند در این کارگاه ها حضور داشته باشند تا یک فروردین فرصت دارند ایمیلی به من بزنند و طی آن نام و نام خانوادگی و شماره موبایلشان را بدهند تا تکالیف را دریافت نمایند

 

این هم هدیه سال نو من به همه

تقدیم به خودم,شما و ...

تقدیم به ایران!با عشق و نکبت

بند ِ زنان,قاطی شده با ترس,با سرکوب 

بندِ زنانِ باکره! بند زنانِ خوب!

بند ِ نماز صبح با کابوس بیداری

به هیچ چسبیدن از این هر چیز اجباری

به تخت های ملتهب,به صبح های سرد

به روزهای ِ خالی ِ لبریز از سردرد

به خاطرات کهنه ی با زندگی قاطی

معتاد به روز غم انگیز ملاقاتی

بندی که خود را می کند با درد و خون عرضه

بند ِ بدن های برهنه در شب ِ هرزه

با شهوت ِ سوراخ ِ ریزی در تنِ سیمان

قاچاقِ خون و گریه و کابوس و بادمجان

قاچاقِ سیگار و سیاست در لباس زیر

الکل برای شستن ِ دلتنگی و تحقیر

قاچاق قرص خواب در عادات ماهانه

بند ِ دوام آوردن از دنیای مردانه

بند ِ زنان,قاطی شده با خشم,با سرکوب

بند ِ زنان ِ بد!زنان ِ جنس ِ نامرغوب!

 

 


 
 
بی هیاهو
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩
 

امروز خیلی دلم گرفته

خیلی

می خواهم وبلاگم را بی هیاهو به روز کنم

می خواهم فقط من باشم و شعر و تویی که معنای دلتنگی را می فهمی

مخصوصا وقتی قبلش یک صفت هم باشد" خیلی"

 

 

آهسته تر از گریه ی بعد از هماغوشی

بیهوده,مثل زندگی در من تکان می خورد

با چشم های خالی ِ یک خواب آشفته

تنهایی ام را به اتاق ِ زایمان می برد


با درد برمی گشت با لبهای ِ از خون تر

 

می خورد آهسته مرا در انزوا چیزی

و هی بزرگ و گرگ تر می شد درون من

در برق دندان ها به دنبال شکارش بود

آرام می چرخید در مرداب خون من


پیروز بر می گشت با یک تکه ی دیگر

 

با عشق عق می زد من و ته مانده هایم را

روی زنی سنگین تر از نه ماه دلتنگی

قربانی پس خورده ای از زندگی بودم

در پیشگاه یک خدای ساکت و سنگی


با چشم های وحشی یک دختر کافر

 

زل می زنم به آنچه در من شکل می گیرد

جنگیدن دائم میان عشق... و نکبت

به نور لرزانی که در عمق جهنم ها

چسبیده به دستان من با گریه... با وحشت

می خواهد از من

زندگی را

با جنون

با درد

تا تکه آخر

 

 

 

خبر مهم و فوری!

دوستان عزیز متاسفانه ایمیل یاهو من هک شده و ایمیل درخواست پول به همه ارسال شده است.البته موفق شدم اکانتم رو پس بگیرم اما چند نکته:

اول اینکه من حالم خوب است

دوم اینکه اگر می خواهید پول واریز کنید من قبول می کنم اما لطفا به حساب تجارت خودم نه حسابی که با ایمیل دریافت کردید :)))

سوم اینکه من همه اینباکس و کانتکت هام رو از دست دادم پس لطفا کسانی که با من از طریق یاهو میل در ارتباط بودن مجددا با ارسال یک ایمیل و معرفی خودشون به برقراری این رابطه کمک کنند

چهارم اینکه اگر کسی ایمیلی داده و منتظر جوابش هست لطفا عذرخواهی من رو بپذیره و دوباره زحمت بکشه

پنجم اینکه اون ماجرای دریافت پول ایده خوبیه.دیگه این شما و این هم اعلام آمادگی من :)


 
 
مردم از عمر چو سالی گذرد ، عید کنند
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٩
 

یک سال دیگر گذشت

با همه ی دلتنگی هاش،با همه ی دوریهاش،با نداشتن کسی که باید می داشتی اش،با داشتن غم هایی که نمی خواستی داشته باشی،با بیدار شدن از خواب تو،با حسرت.... آخ....حسرت

یک سال دیگر هم گذشت و دوام آوردیم

همه دوام آوردیم...

از دستهایی که دهانمان را گرفته بود و محکم فشار می داد جان به در بردیم.به عشق هم.به عشق ادبیات...

این روزهای آخر سه تا اتفاق افتاد که دیگر خبرش به گوش همه رسیده است اما گفتن و گفتن و گفتن اش چه اشکالی دارد؟

اول خبر خوب:

آلبوم "هیچ هیچ هیچ" شاهین نجفی با ترانه هایی از دکتر سید مهدی موسوی،یغما گلرویی،شاهین نجفی،فاطمه اختصاری و افشین مقدم بیرون آمد .مطمئنم که حتما حتما حتما از اینجا دانلود می کنید و گوش میکنید و لذت می برید و گریه می کنید.....

دانلود آلبوم هیچ هیچ هیچ

و خبر بد:

وبلاگ دکتر سید مهدی موسوی دوباره و دوباره و دوباره فیل-تر شد...و دستهایی که دهانمان را فشار می دهد...محکم

وباز خبر خوب 

دوام آوردیم...

و آدرس وبلاگ حدید دکتر موسوی این است:www.bahal22.persianblog.ir

مطمئنم خیلی زود با تغییر و اصلاح لینک ها و خبر رسانی های شما در وبلاگ ها و فیس بوک و پلاس و ... آدرس این خانه به دست همه دوست دارانش می رسد

پس فراموش نکنید:

وبلاگ دکتر سید مهدی موسوی

دوام آوردیم...

کتاب عزیز و دوست داشتنی "پرنده کوچولو نه پرنده بود نه کوچولو" از دکتر موسوی عزیز بالاخره در تعداد محدودی تجدید چاپ شد.

می دانم که خیلی هایتان منتظر و مشتاق این کتاب هستید و این دوسال وقتی کتاب را دست دیگری دیدید دلتان گرفته.می دانم که پی دی اف کتاب را خوانیدید و غصه خوردید.می دانم که پرینت گرفتید و باز هم جای خالی کتاب را برایتان پر نکرده

پس بگذارید
خوشحالتان کنم!

می توانید از طریق دوست عزیزمان مرتضی شاهین نیا،وبلاگ دکتر موسوی و دوستان مشهدی از طریق همین وبلاگ برای دریافت این کتاب و همچنین  کتاب "بردن توله گرگ ها به مهد کودک" اقدام کنید

مرتضی شاهین نیا 09398277401

دوام آوردیم...

امسال هم گذشت و کارگاهمان ادامه پیدا کرد

همه شان را دوست دارم و خیلی خوشحالم که جمع کوچکی هستیم با عشقی بزرگ

مطمئنم همه شان در طول تعطیلات عاشقانه تکالیفشان را انجام خواهند داد و بعد از تعطیلات در یک شنبه 20 فروردین همه شان را خواهم دید

دوام آوردیم...

وبلاگ محسن عاصی عزیز هم به روز است و منتظر شماست با شعری از بهار /به بهار

وبلاک محسن عاصی

دوام آوردیم...

این هم شعر که
برای روزهای از دست رفته است

برای سالی که گذشت

برای روزهایی که نیامد

و برای دلی که با نداشتن هاش کنار میآید...با نبودن ات نه!

 

 

 [کشانده است تن لاغر خودش را به

حیاط پشتی]

                   در شیشه های نوشابه↓

گذاشته است کسی لاله ی پلاستیکی

دو نقطه ی قرمز در میان تاریکی

دو چشم زل زده با بی تفاوتی به شب

دو فیلتر نصفه روی پله های عقب

[یواش می کوبد روی پنجره دستی]

هنوز در بهت و گریه منتظر هستی ↓

بهار برگردد در سرت قیام کند

و جور دیگری این فصل را تمام کند

که خاطراتت را توی باغ خاک کند

که کوچه را از تو,از تن تو پاک کند

که طعم خون ندهد شیشه های نوشابه

بلند شی یک شب از سیاهی ِ خواب ِ... ↓

[بهار از نفس افتاده در تِمِ عربی]

دو فیلتر خونی روی پله ی عقبی

بهار ِ منتظر ِ در حیاط خلوت پشت

که در تویخ زده /با شب به ناله افتاده

که توی خانه فقط منتظر نشستی و او

جنازه اش در سطل زباله افتاده


 
 
پیغمبر کلاسیک, پری مدرن و غسل جنابت!
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
 

 

 اسطوره ها را دوست دارم!

اسطوره,خواب طولانی مردمانی است که به روزهایشان دل نبسته اند.در هر اسطوره ای رد پای جنون و از خط بیرون زدن است که مرا جذب می کند.حتی اگر این از خط بیرون زدن به طرز خنده داری چهل سال نشستن پای رشد یک درخت باشد,برای ساختن کشتی,روی نوک کوه.مثل کاری که من در خیالم می کنم.شعر می کارم برای ...

تقدیم
به نوح و خواب های بی دغدغه اش

بی وجه شاعرانه فرو می ریخت

باران/ شبیه شُر شُر ِ دوشی بود

خط می کشید بر تن شب آرام

آغوش می کشید زمین را زود

 

زن روی تخت کهنه ی چوبی بود

بر پشت بام ِ برج ِ ترک خورده اش

از آب می کشید جسد ها را

با دستهای خسته و آزرده اش

 

در خوابهای گم شده اش می دید

ماه به خون نشسته ی تنها را

دیوانه وار و خسته فرو می داد

در سینه،حجم گنگ نفس ها را

 

می گفت و گفت با همه ی مردم

می رفت و رفت با همه چیز از یاد

دیوانه ای که رو به زمین می گفت:

چیزی نجاتتان...نه!نخواهد داد!

 

خط می کشید بر تن شب انگار

آرامش عمیق پس از طوفان

زن روی تخت کهنه ی چوبی بود

با دست های زخمی و آویزان

 

ماه بلند،توی شفق می مرد

در شهر بی تحرک آن پایین

ولگرد پیر با هیجان می بست

یک دوش کهنه را عقب ماشین

 

از پری ها متنفرم!

همیشه در زندگی ام از پری ها و سیندرلاها و سفید برفی ها و فرشته ها متنفر بودم.از دخترهای خوشگل و لطیف و مهربان بدم می آمد.دلم می خواست مثل فروغ باشم وحشی با صورتی استخوانی.اما آن زمان که مذهبی بودم شکل پروین اعتصامی می شدم و حالا که نیستم شده ام شکیلا.همه کار کردم که دختر مهربان قصه نباشم اما نشد.حالا راه حل بهتری پیدا کرده ام...

تقدیم به خودم

که این شکلی شدم

پری مدرنی هستم

با موهای خرمایی

چشم های قهوه ای

لبهای صورتی

و بدنی از جادو

انگشتانم

کلیدهای کهنه ایست

برای باز کردن قفل های روزمره

سینه هایم

کلیدهای رو شده ای

برای قفل های پنهان

و در حرکت لبهایم

کلید کشف نشده ایست

برای قفلی که

از گلوی تو

تا زیر خط شکمت ادامه دارد

وبه دریاچه ای می ریزد

پر از بچه قورباغه های منتظر

 

من اما

پری مدرنی هستم

که به دلایل بهداشتی

هیچ قورباغه ای را نمی بوسد

و به جای اینکه

در انتظار شاهزاده

بوسه هایش رابه دریاچه بریزد

بعد از دوش گرفتن

برای خرید سیگار به خیابان می رود

و سر راه

بچه غورباقه ها و دستمال کاغذی های مصرف شده را

با کیسه زباله دم در می گذارد

و یادش می ماند

حتما

در را پشت سرش قفل کند


 

 

هیچ وقت در جوایز ویژه خوش شانس بوده اید؟

تصمیم گرفته ام کمی روند کارگاهم را عوض کنم

 کارگاه ادبیات کوچک ما هر هفته یک شنبه ها ساعت 4 الی 6 در دانشگاه فردوسی برگزار می شود.از همه دوستانی که ساکن مشهد هستند دعوت می کنم در صورتی که تحمل و توانایی این را در خود می بینند که دو ساعت در هفته کار جدی ادبیات انجام دهند.هر هفته یک فیلم ببینند و یک کتاب بخوانند و تکلیف انجام بدهند و کمی نظم در ورود و خروج را تحمل کنند و ...با انجام هماهنگی لازم از طریق کامنت های همین وبلاگ و یا ایمیل من به کارگاه تشریف بیاورند.قدمشان روی چشم

به همین بی مناسبتی به دهه فجر و تغییرات کارگاه,به ده نفر از خوانندگان عزیزی که ارتباط غیر منطقی غسل جنابت را کشف نموده و تحلیل خود را کامنت نمایند,جایزه ویژه ای اعطا خواهد شد

پ.ن:بچه های کارگاه به هیچ وجه در اولویت نیستند!

:)


 
 
Red violin
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
 

Red violin

یا

‹وقتی از خودم حرف میزنم،از چی حرف می زنم؟›

[کلوزآپ چشمهای زن]

: نمی دونم...فکر کنم...بالاخره هر کسی خودش رو یک چیزی تعریف کرده

-         من خودم رو چی تعریف کردم؟تاحالا بهش فکر نکرده بودم؟

: من خودم رو با شعر تعریف کردم.یعنی چه مدیر باشم،چه شیشه پاک کن...چه متاهل باشم، چه مطلقه...چه دانشجو باشم...چه واکسی!باید یک چیزی حلقه اتصال اینها باشه.من شاعرم.شاعر شیشه پاک کن.شاعر واکسی.شاعر متاهل

هرکاری می کنم باید تو راستای یک چیزی باشه دیگه!برای من اون حلقه اتصال شعره.چیزی که اگر هر کدوم از اینها بخوان پا روش بگذارن اون وقت پس بکشم و براش بجنگم

برای من شعر...

همه ی روزهای هفته را طی کردن،منتظر یک شنبه ها

همه ی ساعت های روز را طی کردن،منتظر شب ها

همه ی ساعت های شب را طی کردن،منتظر آن لحظه ی یگانه...

 

[کلوزآپ موهای زن]

-         الهام!الهام؟چکار میکنی؟کجا موندی؟

: چیزی نیست...دارم فکر میکنم گلم

-         چی ؟به چی داری فکر میکنی؟

:به تقدیمنامچه اول کتاب شعر بعدی ام!

 

بی خیال همه اتفاق ها،هنوز امیدوار بودن...

رد شدن از پیاده روهای ابن سینا و بغض کردن،وقتی هیچکس جز خودت نمی فهد این همه سنگینی را

خوشحال از کامنتی هایی  که می گویند:

"‹‹بردن توله گرگ ها به مهد کودک››

را دانلود کرده اند...خوانده اند...و دوستش داشته اند..."

 

پس

یادتان باشد

 هنوز و همیشه می توانید از اینجا دست توله گرگ ها را بگیرید و به مهد کودک ببریدشان

 

[کلوزآپ لبهای زن]

-         من الان دارو خونه ام.ولی بخون .گوش می دم

      : توی تنهایی چسبنده قبل از پریود

زل زدی به شبح ِ خسته تر ازخسته ی خود

زل زدی به شب بی حوصله و بی حرکت

زل زدی به پرش خاطره از پنجره ات

زل زدی به همه چیزت که به پایین افتاد

ته ِ سیگارت که در شب غمگین افتاد

توی تاریکی ِ چسبنده ی قبل از بودن

عاشقت بود کسی...مثل چراغی روشن

عاشقت بود و شبش گریه و تنهایی بود

عاشقش بودی؟...نه!شوخی بی جایی بود

شبح تو به خودش تکیه زده به دیوار

توی شب می کشد آهسته فقط هی سیگار

زل زده به تهِ سیگار که در خون افتاد

کسی از پنجره ی باز به بیرون افتاد

توی ِ غمگینی چسبنده ی قبل از همه چیز

گریه می کرد کسی روی ِ تن ِ خونی و لیز

گریه می کرد شب ِ بی هدف آن بیرون

گریه می کرد دقیقا وسط لکه خون

گریه کرد و به خودش  زل زد در پنجره هاش

پرت شد توی خودش از بغل ِ خاطره هاش

داغی ِ خون وسط گریه بسیارش ریخت

در افق سرخی خاکستر سیگارش ریخت

 


 
 
چاره؟
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳
 

 

به نظرتون بهترین کار چیه؟

 

پس وردم رو بدم به دکتر موسوی بیاد همین جا بنویسه

یک خونه خالی و امن و بی دردسر؟

بره باحال2١ بزنه تا دوسه ماه دیگه که باز فیلتر شه؟

هممون برگردیم به دنیای کثافت واقعی مون؟به شب شعرای نشئه و جلسه نقدای خمار؟

پولامون رو بذاریم رو هم بریم یک دامنه از کانادا بخریم همه شاعرا و منتقدا و هنر مندا و فیلتر شده ها بیان اونجا وبلاگ بزنن که کسی دستش بهمون نرسه

 

به نظرتون بهترین راه چیه که دوباره نشنویم و نخونیم

غزل پست مدرن فیلتر شد


 
 
برای تولد و بودن
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧
 

 

دیر رسیدم

دیروز تولد آزیتا بود

و من دیر رسیدم

انگار فاصله ی آدم از کسی که مرده جوری می شود که دیر برسد

جوری که بهت بفهماند این وسط فاصله ای هست

فاصله ای هست

 

این شعر فقط برای آزیتا ست

هدیه تولدی که هیچ چیز-حتی مرگ- نمی تواند جشن گرفتنش را از من بگیرد

 

به کفش هات که برگشته توی جاکفشی

نگاه می کنم از بین خواب و بیداری

دوباره برگشتی بی سر و صدا به اتاق

برای چای ِ عصر آب جوش بگذاری

 

که پرده را بکشی و اتاق تازه شود

نوار بگذاری توی ِ ضبط ِ کهنه و پیر

تکان تکان بدهی خواب تنبلم را، من

بغل بگیرمت/ اما همیشه خیلی دیر/ ↓

 

بلند می شوم از خوابها به بیداری

[ به گریه افتاده فصل خسته ی پاییز

به هق هق افتاده شاهرخ1 درون ِ ضبط

و چای یخ کرده بی تو گوشه ی این میز]

 

نگاه می کنم از زیر خاک خاطره ها

به تخت تنهایت زیر گریه های من

به کفش های تو که روی آخرین پله

نشسته رو به اتاقت شبیه برگشتن

 

1-آهنگ پاییز عریان این خواننده،آخرین آهنگی بود که آزیتا گوش می داد،آن شب آخر.آن شب ِآخر

 

 

زود برگشتم

مرخصی بلند مدتم را تمام کردم

هر چند هنوز طول می کشد تا باز الهام میزبان همیشگی بشوم

اما برگشتم

برای بودن

برای

 شعر گفتن

شعر گفتن

شعر گفتن

بردن توله گرگ ها به مهد کودک

را می توانید بعد از این همه وقت از اینجا تهیه کنید

دوستان خوبم

متاسفم که نمی توانم خودم کتاب را تقدیم کنم

متاسفم که نمی توانید کتاب را از توی قفسه بردارید،ورق بزنید،نگاه کنید و بعد....

اما

خوشحالم که توله گرگهایم زنده اند

خوشحالم که حالا جایی،حتی دور از من،نفس می کشند

 

سعی می کنم الهام میزبان خوبی باشم

و بچسبم به شعر

که "خودم" است

خودِ خودِ خود ِ الهام میزبان

 

 

گلوله ی «چوبی»، توی ِجنگ «آهن»ها

کسی شبیهِ حماقت، شبیه من «تنها»

میان دلتنگی، بین لکه های ِ خون

به هق هق افتاده، مثل اکثر «زن»ها

به تخت چسبیده/ به هیچ از سرِ درد ( از سر درد)

به قرص هاش،به چایی، به «شعر گفتن»ها

فرار می کند از دوستان به سمت تو و

پناه می برد از «تو» به «قلب دشمن»ها

نگاه می کند از چشم «تو»  به داشته هاش

به احتمال ضعیفش میان «اصلا»ها ↓

و بعد بر می گردد به آخرین سنگر

به تخت چوبی خود توی شهر آهن ها

 

مثل همیشه

منتظر نقد و نظر و فحش و لگد هستم

برای شعر

 

 


 
 
و زندگی هنوز ادامه دارد
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦
 

  

بعد سوار قطار می شوی

و

برمی گردی

با جای خالی کتابها روی تختت

گریه هم نمی کنی حتی

وقتی همه چیز بدتر از آن است که باورش بکنی

 

به همین راحتی شروع میشود

کابوس هایی که روز و شبت را پر می کند

دلتنگی هایی که خنده هایت را رنگ پریده تر می کند

طعنه هایی که بی امان تر از تحمّل توست

 

به همین راحتی شروع میشود

نفرت از دنیای کثیف دُور و برت

تهوّع از آدم هایی که روزی فکر می کردی رفیقت هستند

نفرت از زندگی ای که می تواند بازیچه ی کینه توزی چند تا کثافت شود

 

به همین راحتی شروع می کنی

شعر گفتن را برای کتاب بعدی ات

و به ریش همه شان می خندی که فکر می کنند

با جمع کردن کتابت می توانند شکستت بدهند

به ریش همه شان می خندی

 

زنده ام

به طرز عجیبی زنده ام

و برای کتاب بعدی ام دارم شب و روز تلاش می کنم

بیشتر از قبل به مبارزه فکر می کنم

بیشتر از قبل عاشق شعرهایم هستم

بیشتر از قبل مواظبم که

حتما

حتما

حتما

هر روز قوی تر بشوم

 

اینها را نوشتم تا تمام کثافت های عزیز مطمئن باشند

کار من و آنها هنوز تمام نشده

آماده ام برای راند بعدی

 

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

برای همه ی روزهایی که گذشت

برای همه ی روزهایی که نیامد

برای خیابان هایی که پر از اعتراض و سرکوب بود

برای شب برگشتن به خانه و گریه کردن

برای صبح دوباره توی خیابان شعار دادن

برای شب خرداد که به آرامی یک مرثیه از روی تاریخ ما می گذرد

این عکس را نگاه می کنم

و خوشحالم

به خاطر شعر سی و یکم

که توی کتابم زندگی میکند

علی رغم همه چیز:

 

 

 (در این مکان عکسی بود از توله گرگ هایم درآغوش روحانی سبز خردادهایمان

پیش از آنکه سانسور به عمیق ترین لایه های متن برسد)

زنده بودن بدون تو مرگ است...

دکتر مهدی موسوی عزیز

فاطمه اختصاری عزیز

محمد حسینی مقدم عزیز

خوشحالم که هستید

خوشحالم که بودنتان باعث شده بدانم

What We Talk About When We Talk About Love?

و هر چند تا به حال هیچوقت این کار را نکرده بودم

این شعر تقدیم به شما

 

 

کابوس موروثی چهار نسل متداخل

 

نسل حال و آینده

خواب دیدم که بچّه ای غمگین

مثل یک مشت بسته ی لرزان

با لب کوچک چروک شده

گریه می کرد توی من: مامان!

 

- «نگهم دار توی تنهاییت

قول می دم که خوب باشم، خوب!»

بی صدا خواب می روم هر شب

تو فقط سر به گریه هات نکوب!

 

نسل قبل

بی صدا، با تهوّع از همه چیز

توی شب جمع می کنی خود را

دستهای چروک و لرزانت

مرده ای را می آورد دنیا

 

نسل قبل تر

گفته بودم که گریه خواهد کرد

آخرش مثل روز روشن بود

شعرها زندگی نمی زایند

گرچه او پاره ی تن من بود ↓

شعرها زندگی نمی زایند

  


 
 
انتخاب/ات
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳
 

  

از: الهام میزبان

به: همه دوستان خوبی که دارد

«من و توله گرگهای غمگینم

 از 15 تا 17 اردیبهشت

سالن اصلی (شبستان)

راهرو 19

غرفه 6 

در سخن گستر

منتظر دیدنتان هستیم»

 

 

 

 

انتخاب/ات؟؟!

«تفنگ رو نشونه گرفته بود و می گفت: یکی شون رو انتخاب کن!

داد می کشیدم و گریه می کردم

داد می کشیدم

دستش رو گذاشت روی ماشه

شروع کرد به شمردن

داد می کشیدم و گریه می کردم

داد می کشیدم

گریه می کردم

چشم هامو بستم و یکی رو کشیدم تو بغلم

بنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ!!!

داد می کشیدم

گریه می کردم»

این خاطره ی یک مادر در اردوگاه آلمان نازی برای انتخاب زندگی یکی از دو فرزندش نیست.

این خاطره ی من است وقتی بین تکه تکه کردن شعرهایم... و کشتن شعرهایم، پشت در «وزارت ارشاد» داد می کشیدم و گریه می کردم.

چشم هایم را بستم

و حالا

طرح جلد کتاب الهام میزبان

«بردن توله گرگها به مهد کودک»

زنده است. هرچند ردّ زخم ها روی صورتش هست. درست صفحه ی اول...

 

با این همه در نمایشگاه کتاب امسال اتفاقات خوبی در راه است:

فاطمه اختصاری را که می شناسید؟ همان دختر شیطانی که یک دنیا عصیان و انرژی را زیر چادر مشکی اش قایم کرده و با «رقص روی سیمهای خاردار» مدت هاست مخاطبان خودش را در ادبیات پیدا کرده و خیلی از زحمت های نشریه همین فردا بود را با عشق وعلاقه به دوش کشیده است.

«یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها»

 شعرها و دغدغه های فاطمه اختصاری است که قرار است خیلی چیزها را عوض بکند. مثلا تعریف شما را از یک بحث فمینیستی!!!

 

محمد حسینی مقدم را خیلی ها با «رابطه در دوران قاعدگی» می شناسند. هرچند به زودی قرار است اسمش پشت جلد ترجمه ی کتابهای «کورت وونه گات» عزیز توجه خیلی ها را جلب کند اما امسال در نمایشگاه کتاب به همه ما یاد می دهد:

« چگونه زرافه را در یخچال بگذاریم»

من مطمئن هستم که بعد از خواندن این کتاب، دیگر هیچ چیزی در جای قبلی اش نخواهد بود.

البته به جز فیل!!!!

اما شما هم حسابی مواظب خودتان باشید  وبرای پیدا کردن جواب سؤال هایی که یقه تان را می چسبد لطفا ً دست به دامن گوگل نشوید چون هیچ موتور جستجویی تا کنون موفق نشده ابعاد خلاقیت این پسر را بررسی کند.

 

همچنین وحید نجفی هم با همه متانت و آرامشش قرار است با

«پروانه در بایگانی»

میزبان شما در نمایشگاه کتاب امسال باشد.مطمئن هستم از دیدن همه شما خوشحال می شود و با آغوش باز شعرهایش پذیرایتان هست.

محمد ارثی زاد عزیز هم امسال در نمایشگاه کتاب منتظر است تا به همه بگوید

«من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم»

و واقعا می دانیم در دنیای امروز هیچ چیز سخت از آن نیست که همیشه شاعر باشی آن هم از نوع عاشقانه و دلچسب. مثل محمّد ارثی زاد...

شهرام میرزایی شاعر باجسارتی است که دارد «سکسکه های یک مست»

را با همه سختی هایش به نمایشگاه کتاب می رساند. امیدوارم موفق باشد و امیدوارم همه ی دوستان، بعد از خرید مبسوط!!! از غرفه «سخن گستر» پول کافی برای سکسکه های یک مست داشته باشند!

حالا اگر بعد از این همه غزل، دلتان هوای کمی ترانه کرده است می توانم یک آدرس خوب بهتان بدهم

سری به مینا ارشدی بزنید. قرار است با  «عشق یه دیوونه به ماه»

همه را در نمایشگاه کتاب پذیرایی کند.

 

و بالاخره پس از سال ها:

دکتر سید مهدی موسوی عزیز با همه لطف های همیشگی اش با عشق همیشگی اش و با محبت بی دریغ همیشگی اش به من و شعرهام امسال در نمایشگاه کتاب کنارمان است.

کتاب 300 صفحه ای ِ

«پرنده کوچولو، نه پرنده بود! نه کوچولو!»

 می آید کنار «پر از ستاره ام اما...»، «فرشته ها خودکشی کردند» و « اینها را فقط به خاطر شما چاپ می کنم»

کتابخانه ی کوچکم خیلی خوشحال است و مطمئن هستم کتابخانه های زیادی هستند که خوشحال می شوند. پس یادتان نرود به خاطر دل کتابخانه ی کوچکتان حتما ِحتما ِ حتما به غرفه ی انتشارات سخن گستر بیایید.

 

مخاطب عزیز!

از این که این قسمت شبیه پایانبندی برنامه های زنده ی تلویزیونی می شود عذرخواهی می کنم اما:

 

اسطوره ی آرامش

حتما همه ی شما کارهای گرافیکی خوب و متفاوط «وحید عرفانیان» را درنشریه ی مرحوم وعزیز «همین فردا بود» دید ه اید.

این بند اختصاصا ً می خواهد از وحید به خاطر ایده هایش در طراحی کتاب هایمان و به خاطر آرامش بی حدّش وقتی همه ما داشتیم از نگرانی می مردیم!!! تشکر کند.

همچنین تشکر خیلی خیلی ویژه از «محسن سراجی» و

نشر سخن گستر

که به چهار تا شاعر و چهار تا کتاب شعر، لطف زیادی داشتند و به همه دلداری دادند، وقتی هیچ چیز خوب به نظر نمی رسید.

 

که مشت می کوبم بفهمی واقعــــــــــــــــــا تنهام

بعد ازهمه گریه ها و خنده ها

بعد از این که روبروی آینه ایستادی و به جای مشت محکم کسی توی صورتت زل زدی

باز هم

شعر هست

شعر که می تواند به تو بفهماند

واقعــــــــــــــــــا تنهام

 

دلتنگی ام قایم شده پشت سلام ِ من

با گریه هایت پر شده بشقاب شام ِ من

هر چند ردّ ِ تازه ای روی ِ لباست نیست

من مطمئن هستم که امشب هم حواست نیست ↓

به بغض ِ سرگردان بین ِ گیر دادن هام

که مشت می کوبم بفهمی واقعا ً تنهام

ساکت نشستی در اتاقت مثل هر شب هات

یک اسم نامرئی نشسته گوشه ی لبهات

اسمی که جان می گیرد آرام آن ور ِ گوشی

توی خیالت هست هنگام هماغوشی

روی ِ تمام زندگی یک لایه ی خاک است

پیش تو تنها بودنم بدجور غمناک است

با گریه می آیی و می خوابی کمی پیشم

کابوس هایت پر شده از موی ِ ته ریشم

پا می شوی از تخت در ذهن خودت آرام

عق می زنی بوی تنم را در شب حمّام

روی ِ زمین می خوابی و در خواب می بینی

داری فرارم می کنی و باز هم آنجام

در گریه می لرزی، بغل می گیرمت تا تخت

پیش تو بیدار است امشب هم «منی» سرسخت

یک «من» که می کوبد به هر چه داشته هی مشت

به خاطرات روزهای واقعا ً خوشبخت

به پختن ماهی تمام عصر را با هم

به شورت خیست در تکان های طناب ِ رخت

به خنده هایت وقت ِ کارم، آن ور ِ گوشی

پا می شوی از تخت... و شلوار می پوشی

داری قدم هی می زنی در آشپرخانه

با گریه هایت پر شده بشقاب صبحانه

    


 
 
 
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥
 

از پست قبل...تا حالا

 

از پست قبل تا حالا خیلی اتفاقات خوب و بد افتاده است     

مهدی موسوی دوباره برگشته به شهر لعنتی اش

(و کاش برگشته بود مشهد، پیش خاطرات سالهای خوب همه ما، وقتی می توانستیم توی زیر زمین یک مسجد پرت هفته ای  سه روز و هر روز چند ساعت جلسه ادبیات داشته باشیم...)

 

کارگاههای ادبی تهران دوباره شروع شده

(هرچند معصومیت و هیجان کارگاههای مشهد را نداشته باشد.

هرچند من و محمد حسینی مقدم دلمان بخواهد بیشتر از نصف بچه ها

را بیرون کنیم و مهدی موسوی را راضی کنیم برگردد مشهد

 و فاطمه اختصاری بتواند بیاید کارگاه و...)

 

جلسه نقد کتاب «گریه روی شانه تخم مرغ» در گرگان برگزار شد.سفر خوبی بود. اینکه درباره اولین کتاب پست مدرن جلسه نقد و بررسی بگذارند خیلی دلگرم کننده بود و...

 

من و احسان داریم سعی می کنیم با هم بهتر و بهتر و بهتر باشیم

داریم سعی می کنیم سه نفری (من و ادبیات و احسان) زندگی خوبی

 داشته باشیم

(تو سعی خود را کردی،تو سعی کردی...و...)

 

دوستانم در جلسه تاریخ یک وبلاگ خوب راه انداخته اند که

 خلاصه مقالاتشان را می توانید اینجا بخوانید

http://www.khanesh.blogfa.com 

با پویا میهن پرست شمع درست کردم که خیلی لذت بخش بود، فیلم نامه اش را خواندیم  که خیلی خوب بود و به من کلی فیلم خوب داد که ببینم

(کاش پویا وبلاگ داشت که می توانستم لینکش را اینجا بگذارم.که هر وقت دلم خواست بروم شعرهایش را بخوانم.که...)

 

استاد این ترم کلاس زبانم یک ویژگی خیلی خوب دارد.

اجازه می دهد خیلی بیشتر از حد کتاب  توی کلاس بحث کرد.

به نظرم بهترین ویژگی یک کلاس زبان است

(دارم یواشکی از او تشکر می کنم)

 

خب اتفاقات بدی هم افتاد

چند نفرمردند که دوست نداشتم بمیرند مثلا یکی شان پدر بزرگم بود

(آری رسم روزگار چنین است...)

مهدی موسوی را کلی اذیت می کنیم. مثل همیشه!

 

نمی توانم هرهفته بروم کارگاه تهران و این خیلی دلتنگم می کند

 

درجلسه نقد گرگان خیلی ها هنوز دنبال بحث هایی مثل

 (چرا غزل پست مدرن؟)

(مگه غزل هم می تونه پست مدرن باشه؟)

 (جامعه ما هنوز مدرنیته رو تجربه نکرده چه جوری شما شعر پست مدرن می گین؟) و ... بودند

دیگر گوشم از شنیدن این جملات خسته  شده است.

 وقتی می بینم کسی حاضر نیست سه تا مقاله (تبار شناسی غزل پست مدرن ) بخواند و قومی را ازشنیدن  این بحث کهنه برهاند!!!

(فقط جمله رو حال کردین؟)

 

من هنوز هم احسان را اذیت می کنم(هرچند دلم نمی خواهد)

 او هم هنوز گاهی خیلی دلتنگ و نگرانم می کند(هرچند نمی داند)

 

چند وقتی به خاطر امتحانات لعنتی ام نمی توانم جلسه تاریخ بروم

 نمی توانم کلاس ورزش بروم نمی توانم فیلم ببینم و نمی توانم زیاد شعر بگویم...

هرچند شعری مثل این باشدکه تنها پناه لحظه های...

 

و اما شعر:

 

این شعر بدون هیچ ربطی هدیه تولد الهام است وقتی  دارد هر سال به دنیا می آید و هر سال سعی می کند شاعر خوبی باشد.

حتی اگر لازم باشد برای این کار

 خلاف همه ی آبهای دنیا شنا کند....

 

 در تنفس های ِِ کشدار ِ همه

توی خواب ِ ظهر ِ تابستانی ِِِِِِ ↓

زیر ِِِ باد ِ گرم ِِِ پنکه در اتاق

فکر در رفتن به تو هر ثانیه

 

غلت هی خوردن به سمت پنجره

بی صدا از خواب مامان رد شدن

پا برهنه روی ِ موزائیک داغ

با تنی خیس از عرق در پیرهن

 

سمت یک نمناکی  ِ دلچسب و سرد

توی انباری تاریک حیاط

می رسم به پله های که مرا

می برد پایین،به سمت دستهات

 

لمس یک آغوش ِ غمگین تر که باز...

حس خوب ِ بودنت روی تنم

حس دستی آشنا و ملتهب

که فرو رفته است زیر دامنم

 

 

لا به لای شیشه ی ترشی و رب

در بغل می گیری ام محکم ولی

لرزش گنگی یواش از سینه ام

می رود پایین   .

                  .

                  .

                  .

                     : دوسِت دارم علی!

                 

باز هم مامان صدایت می کند

می پریم از خواب در آغوش هم

-  خواهرت کو؟

: پیش تو خوابیده بود!

تو برو داخل... می رم پیداش کنم.

سایه ی کفشت گذشت از پنجره

دور شد کم کم صدای گنگ پات

بی تو در بغضم فرو تر می روم

 توی انباری ِ تاریک ِ حیاط