گربه ای در خانه ی خالی

و زندگی هنوز ادامه دارد
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦
 

  

بعد سوار قطار می شوی

و

برمی گردی

با جای خالی کتابها روی تختت

گریه هم نمی کنی حتی

وقتی همه چیز بدتر از آن است که باورش بکنی

 

به همین راحتی شروع میشود

کابوس هایی که روز و شبت را پر می کند

دلتنگی هایی که خنده هایت را رنگ پریده تر می کند

طعنه هایی که بی امان تر از تحمّل توست

 

به همین راحتی شروع میشود

نفرت از دنیای کثیف دُور و برت

تهوّع از آدم هایی که روزی فکر می کردی رفیقت هستند

نفرت از زندگی ای که می تواند بازیچه ی کینه توزی چند تا کثافت شود

 

به همین راحتی شروع می کنی

شعر گفتن را برای کتاب بعدی ات

و به ریش همه شان می خندی که فکر می کنند

با جمع کردن کتابت می توانند شکستت بدهند

به ریش همه شان می خندی

 

زنده ام

به طرز عجیبی زنده ام

و برای کتاب بعدی ام دارم شب و روز تلاش می کنم

بیشتر از قبل به مبارزه فکر می کنم

بیشتر از قبل عاشق شعرهایم هستم

بیشتر از قبل مواظبم که

حتما

حتما

حتما

هر روز قوی تر بشوم

 

اینها را نوشتم تا تمام کثافت های عزیز مطمئن باشند

کار من و آنها هنوز تمام نشده

آماده ام برای راند بعدی

 

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

برای همه ی روزهایی که گذشت

برای همه ی روزهایی که نیامد

برای خیابان هایی که پر از اعتراض و سرکوب بود

برای شب برگشتن به خانه و گریه کردن

برای صبح دوباره توی خیابان شعار دادن

برای شب خرداد که به آرامی یک مرثیه از روی تاریخ ما می گذرد

این عکس را نگاه می کنم

و خوشحالم

به خاطر شعر سی و یکم

که توی کتابم زندگی میکند

علی رغم همه چیز:

 

 

 (در این مکان عکسی بود از توله گرگ هایم درآغوش روحانی سبز خردادهایمان

پیش از آنکه سانسور به عمیق ترین لایه های متن برسد)

زنده بودن بدون تو مرگ است...

دکتر مهدی موسوی عزیز

فاطمه اختصاری عزیز

محمد حسینی مقدم عزیز

خوشحالم که هستید

خوشحالم که بودنتان باعث شده بدانم

What We Talk About When We Talk About Love?

و هر چند تا به حال هیچوقت این کار را نکرده بودم

این شعر تقدیم به شما

 

 

کابوس موروثی چهار نسل متداخل

 

نسل حال و آینده

خواب دیدم که بچّه ای غمگین

مثل یک مشت بسته ی لرزان

با لب کوچک چروک شده

گریه می کرد توی من: مامان!

 

- «نگهم دار توی تنهاییت

قول می دم که خوب باشم، خوب!»

بی صدا خواب می روم هر شب

تو فقط سر به گریه هات نکوب!

 

نسل قبل

بی صدا، با تهوّع از همه چیز

توی شب جمع می کنی خود را

دستهای چروک و لرزانت

مرده ای را می آورد دنیا

 

نسل قبل تر

گفته بودم که گریه خواهد کرد

آخرش مثل روز روشن بود

شعرها زندگی نمی زایند

گرچه او پاره ی تن من بود ↓

شعرها زندگی نمی زایند

  


 
 
انتخاب/ات
نویسنده : الهام میزبان - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۳
 

  

از: الهام میزبان

به: همه دوستان خوبی که دارد

«من و توله گرگهای غمگینم

 از 15 تا 17 اردیبهشت

سالن اصلی (شبستان)

راهرو 19

غرفه 6 

در سخن گستر

منتظر دیدنتان هستیم»

 

 

 

 

انتخاب/ات؟؟!

«تفنگ رو نشونه گرفته بود و می گفت: یکی شون رو انتخاب کن!

داد می کشیدم و گریه می کردم

داد می کشیدم

دستش رو گذاشت روی ماشه

شروع کرد به شمردن

داد می کشیدم و گریه می کردم

داد می کشیدم

گریه می کردم

چشم هامو بستم و یکی رو کشیدم تو بغلم

بنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ!!!

داد می کشیدم

گریه می کردم»

این خاطره ی یک مادر در اردوگاه آلمان نازی برای انتخاب زندگی یکی از دو فرزندش نیست.

این خاطره ی من است وقتی بین تکه تکه کردن شعرهایم... و کشتن شعرهایم، پشت در «وزارت ارشاد» داد می کشیدم و گریه می کردم.

چشم هایم را بستم

و حالا

طرح جلد کتاب الهام میزبان

«بردن توله گرگها به مهد کودک»

زنده است. هرچند ردّ زخم ها روی صورتش هست. درست صفحه ی اول...

 

با این همه در نمایشگاه کتاب امسال اتفاقات خوبی در راه است:

فاطمه اختصاری را که می شناسید؟ همان دختر شیطانی که یک دنیا عصیان و انرژی را زیر چادر مشکی اش قایم کرده و با «رقص روی سیمهای خاردار» مدت هاست مخاطبان خودش را در ادبیات پیدا کرده و خیلی از زحمت های نشریه همین فردا بود را با عشق وعلاقه به دوش کشیده است.

«یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها»

 شعرها و دغدغه های فاطمه اختصاری است که قرار است خیلی چیزها را عوض بکند. مثلا تعریف شما را از یک بحث فمینیستی!!!

 

محمد حسینی مقدم را خیلی ها با «رابطه در دوران قاعدگی» می شناسند. هرچند به زودی قرار است اسمش پشت جلد ترجمه ی کتابهای «کورت وونه گات» عزیز توجه خیلی ها را جلب کند اما امسال در نمایشگاه کتاب به همه ما یاد می دهد:

« چگونه زرافه را در یخچال بگذاریم»

من مطمئن هستم که بعد از خواندن این کتاب، دیگر هیچ چیزی در جای قبلی اش نخواهد بود.

البته به جز فیل!!!!

اما شما هم حسابی مواظب خودتان باشید  وبرای پیدا کردن جواب سؤال هایی که یقه تان را می چسبد لطفا ً دست به دامن گوگل نشوید چون هیچ موتور جستجویی تا کنون موفق نشده ابعاد خلاقیت این پسر را بررسی کند.

 

همچنین وحید نجفی هم با همه متانت و آرامشش قرار است با

«پروانه در بایگانی»

میزبان شما در نمایشگاه کتاب امسال باشد.مطمئن هستم از دیدن همه شما خوشحال می شود و با آغوش باز شعرهایش پذیرایتان هست.

محمد ارثی زاد عزیز هم امسال در نمایشگاه کتاب منتظر است تا به همه بگوید

«من شاعرم همیشه کمی هم کبوترم»

و واقعا می دانیم در دنیای امروز هیچ چیز سخت از آن نیست که همیشه شاعر باشی آن هم از نوع عاشقانه و دلچسب. مثل محمّد ارثی زاد...

شهرام میرزایی شاعر باجسارتی است که دارد «سکسکه های یک مست»

را با همه سختی هایش به نمایشگاه کتاب می رساند. امیدوارم موفق باشد و امیدوارم همه ی دوستان، بعد از خرید مبسوط!!! از غرفه «سخن گستر» پول کافی برای سکسکه های یک مست داشته باشند!

حالا اگر بعد از این همه غزل، دلتان هوای کمی ترانه کرده است می توانم یک آدرس خوب بهتان بدهم

سری به مینا ارشدی بزنید. قرار است با  «عشق یه دیوونه به ماه»

همه را در نمایشگاه کتاب پذیرایی کند.

 

و بالاخره پس از سال ها:

دکتر سید مهدی موسوی عزیز با همه لطف های همیشگی اش با عشق همیشگی اش و با محبت بی دریغ همیشگی اش به من و شعرهام امسال در نمایشگاه کتاب کنارمان است.

کتاب 300 صفحه ای ِ

«پرنده کوچولو، نه پرنده بود! نه کوچولو!»

 می آید کنار «پر از ستاره ام اما...»، «فرشته ها خودکشی کردند» و « اینها را فقط به خاطر شما چاپ می کنم»

کتابخانه ی کوچکم خیلی خوشحال است و مطمئن هستم کتابخانه های زیادی هستند که خوشحال می شوند. پس یادتان نرود به خاطر دل کتابخانه ی کوچکتان حتما ِحتما ِ حتما به غرفه ی انتشارات سخن گستر بیایید.

 

مخاطب عزیز!

از این که این قسمت شبیه پایانبندی برنامه های زنده ی تلویزیونی می شود عذرخواهی می کنم اما:

 

اسطوره ی آرامش

حتما همه ی شما کارهای گرافیکی خوب و متفاوط «وحید عرفانیان» را درنشریه ی مرحوم وعزیز «همین فردا بود» دید ه اید.

این بند اختصاصا ً می خواهد از وحید به خاطر ایده هایش در طراحی کتاب هایمان و به خاطر آرامش بی حدّش وقتی همه ما داشتیم از نگرانی می مردیم!!! تشکر کند.

همچنین تشکر خیلی خیلی ویژه از «محسن سراجی» و

نشر سخن گستر

که به چهار تا شاعر و چهار تا کتاب شعر، لطف زیادی داشتند و به همه دلداری دادند، وقتی هیچ چیز خوب به نظر نمی رسید.

 

که مشت می کوبم بفهمی واقعــــــــــــــــــا تنهام

بعد ازهمه گریه ها و خنده ها

بعد از این که روبروی آینه ایستادی و به جای مشت محکم کسی توی صورتت زل زدی

باز هم

شعر هست

شعر که می تواند به تو بفهماند

واقعــــــــــــــــــا تنهام

 

دلتنگی ام قایم شده پشت سلام ِ من

با گریه هایت پر شده بشقاب شام ِ من

هر چند ردّ ِ تازه ای روی ِ لباست نیست

من مطمئن هستم که امشب هم حواست نیست ↓

به بغض ِ سرگردان بین ِ گیر دادن هام

که مشت می کوبم بفهمی واقعا ً تنهام

ساکت نشستی در اتاقت مثل هر شب هات

یک اسم نامرئی نشسته گوشه ی لبهات

اسمی که جان می گیرد آرام آن ور ِ گوشی

توی خیالت هست هنگام هماغوشی

روی ِ تمام زندگی یک لایه ی خاک است

پیش تو تنها بودنم بدجور غمناک است

با گریه می آیی و می خوابی کمی پیشم

کابوس هایت پر شده از موی ِ ته ریشم

پا می شوی از تخت در ذهن خودت آرام

عق می زنی بوی تنم را در شب حمّام

روی ِ زمین می خوابی و در خواب می بینی

داری فرارم می کنی و باز هم آنجام

در گریه می لرزی، بغل می گیرمت تا تخت

پیش تو بیدار است امشب هم «منی» سرسخت

یک «من» که می کوبد به هر چه داشته هی مشت

به خاطرات روزهای واقعا ً خوشبخت

به پختن ماهی تمام عصر را با هم

به شورت خیست در تکان های طناب ِ رخت

به خنده هایت وقت ِ کارم، آن ور ِ گوشی

پا می شوی از تخت... و شلوار می پوشی

داری قدم هی می زنی در آشپرخانه

با گریه هایت پر شده بشقاب صبحانه