تقدیم به... تاریخ

 

می خواست خوشبخت باشد

می خواست جوانه بزند

می خواست به تو تقدیم شود

اما

خرداد خسته بود

از ادامه دادن خود خسته بود

غمگین شد و پوسید

و تقدیم شد به تاریخ...با گریه و خون

 

دلش گرفته شب خرداد,پتوی ِ گریه بغل کرده

چهار بسته فراموشی,درون لیوان حل کرده

دلش گرفته از این خونی,که توی خاطره اش جاریست

ازین شب ِ شب ِ طولانی, که غیر قابل بیداریست

از اسم گیج ِ حقیقت که,لباس تعزیه پوشیده

دو دست ِ سبز ِ جوانی که, درون ِ باغچه پوسیده

از اینکه پشت ِ سرش درد است,ازینکه عاقبتش شوم است

از اینکه باز در این شب به, ادامه دادن محکوم است

دلش گرفته ازین شعر و,ازین ادامه ی فصلی سرد

وباز توی ِ سکوت ِ صبح,کسی به تیررر بسته شده با درد

/ 61 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راوی جی

سلام دعوتید به یک گیلاس شامپاین و یک دست چلوکباب سلطانی

نگاه کویر

خونی که توی خاطره جاریست... تعبیر هاتو دوست دارم... از وبلاگ احمد پروین خونه تو دیدم

رحيم نيكنام

سلام همشهري : افرين بر شما و درود بر همه ي جوانان خوب و نيك سيرت - شعر قشنگتان را خواندم و محظوظ شدم در ابيات زير به نظرم بهتر است دستكاري شود ١- چهار بسته فراموشی,درون لیوان حل کرده چهار بسته فراموشي درون كاسه يي حل كرده و ٢- دلش گرفته ازین شعر و,ازین ادامه خسته شده وباز توی ِ سکوت ِ صبح,کسی به تیررر بسته شده ------ دلش گرفته ازین شعر و,ازین ادامه شده خسته و در سكوت سحرگاهان ،کسی به تیررر شده بسته برقرار و پايدار باشيد و قلمتان نويسا و اثرتان پويا و مانا باد/ ارادتمند: رحيم نيكنام ٦ تير ٩٢

warrior

کسی به تیــــــــر بسته شده...

علي نخعي

ســــــلام... و درود بـــــا احـــترام دعـــــوتید...با پروین اعتصامي بــــا تــــــبادل لــــــينك؟؟؟[گل]